امام صادق ( ع )
حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رئيس مذهب جعفری ( شيعه ) در روز 17 ربيع الاول سال 83هجری چشم به جهان گشود . پدرش امام محمد باقر ( ع ) و مادرش "ام فروه " دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر مي باشد. کنيه آن حضرت : "ابو عبدالله " و لقبش "صادق " است . حضرت صادق تا سن 12سالگی معاصر جد گراميش حضرت سجاد بود و مسلما تربيت اوليه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام ( ع ) از خرمن دانش جدش خوشه چينی کرده است . پس از رحلت امام چهارم مدت 19سال نيز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمد باقر ( ع ) زندگی کرد و با اين ترتيب 31سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و پدر بزرگوار خود که هر يک از آنان در زمان خويش حجت خدا بودند ، و از مبدأ فيض کسب نور مي نمودند گذرانيد . بنابراين صرف نظر از جنبه الهی و افاضات رحمانی که هر امامی آن را دار مي باشد ، بهره مندی از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد که آن حضرت با استعداد ذاتی و شم علمی و ذکاوت بسيار ، به حد کمال علم و ادب رسيد و در عصر خود بزرگترين قهرمان علم و دانش گرديد . پس از درگذشت پدر بزرگوارش 34سال نيز دوره امامت او بود که در اين مدت "مکتب جعفري " را پايه ريزی فرمود و موجب بازسازی و زنده نگهداشتن شريعت محمدی ( ص ) گرديد . زندگی پر بار امام جعفر صادق ( ع ) مصادف بود با خلافت پنج نفر از بنی اميه ( هشام بن عبدالملک - وليد بن يزيد - يزيد بن وليد - ابراهيم بن وليد - مروان حمار ) که هر يک به نحوی موجب تألم و تأثر و کدورت روح بلند امام معصوم ( ع ) را فراهم مي کرده اند ، و دو نفر از خلفای عباسی ( سفاح و منصور ) نيز در زمان امام ( ع ) مسند خلافت را تصاحب کردند و نشان دادند که در بيداد و ستم بر امويان پيشی گرفته اند ، چنانکه امام صادق ( ع ) در 10سال آخر عمر شريفش در ناامنی و ناراحتی بيشتری بسر مي برد .

عصر امام صادق ( ع )
عصر امام صادق ( ع ) يکی از طوفاني ترين ادوار تاريخ اسلام است که از يک سو اغتشاشها و انقلابهای پياپی گروههای مختلف ، بويژه از طرف خونخواهان امام حسين ( ع ) رخ مي داد ، که انقلاب "ابو سلمه " در کوفه و "ابو مسلم " در خراسان و ايران از مهمترين آنها بوده است . و همين انقلاب سرانجام حکومت شوم بنی اميه را برانداخت و مردم را از يوغ ستم و بيدادشان رها ساخت . ليکن سرانجام بنی عباس با تردستی و توطئه ، بناحق از انقلاب بهره گرفته و حکومت و خلافت را تصاحب کردند . دوره انتقال حکومت هزار ماهه بنی اميه به بنی عباس طوفاني ترين و پر هرج و مرج ترين دورانی بود که زندگی امام صادق ( ع ) را فراگرفته بود . و از ديگر سو عصر آن حضرت ، عصر برخورد مکتبها و ايده ئولوژيها و عصر تضاد افکار فلسفی و کلامی مختلف بود ، که از برخورد ملتهای اسلام با مردم کشورهای فتح شده و نيز روابط مراکز اسلامی با دنيای خارج ، به وجود آمده و در مسلمانان نيز شور و هيجانی برای فهميدن و پژوهش پديد آورده بود . عصری که کوچکترين کم کاری يا عدم بيداری و تحرک پاسدار راستين اسلام ، يعنی امام ( ع ) ، موجب نابودی دين و پوسيدگی تعليمات حيات بخش اسلام ، هم از درون و هم از بيرون مي شد . اينجا بود که امام ( ع ) دشواری فراوان در پيش و مسؤوليت عظيم بر دوش داشت . پيشوای ششم در گير و دار چنين بحرانی مي بايست از يک سو به فکر نجات افکار توده مسلمان از الحاد و بي دينی و کفر و نيز مانع انحراف اصول و معارف اسلامی از مسير راستين باشد ، و از توجيهات غلط و وارونه دستورات دين به وسيله خلفای وقت جلوگيری کند . علاوه بر اين ، با نقشه ای دقيق و ماهرانه ، شيعه را از اضمحلال و نابودی برهاند ، شيعه ای که در خفقان و شکنجه حکومت پيشين ، آخرين رمقها را مي گذراند ، و آخرين نفرات خويش را قربانی مي داد ، و رجال و مردان با ارزش شيعه يا مخفی بودند ، و يا در کر و فر و زرق و برق حکومت غاصب ستمگر ذوب شده بودند ، و جرأت ابراز شخصيت نداشتند ، حکومت جديد هم در کشتار و بي عدالتی دست کمی از آنها نداشت و وضع به حدی خفقان آور و ناگوار و خطرناک بود که همگی ياران امام ( ع ) را در معرض خطر مرگ قرار مي داد ، چنانکه زبده هايشان جزو ليست سياه مرگ بودند . "جابر جعفي " يکی از ياران ويژه امام است که از طرف آن حضرت برای انجام دادن امری به سوی کوفه مي رفت . در بين راه قاصد تيز پای امام به او رسيد و گفت : امام ( ع ) مي گويد : خودت را به ديوانگی بزن ، همين دستور او را از مرگ نجات داد و حاکم کوفه که فرمان محرمانه ترور را از طرف خليفه داشت از قتلش به خاطر ديوانگی منصرف شد . جابر جعفی که از اصحاب سر امام باقر ( ع ) نيز مي باشد مي گويد : امام باقر ( ع ) هفتاد هزار بيت حديث به من آموخت که به کسی نگفتم و نخواهم گفت ... او روزی به حضرت عرض کرد مطالبی از اسرار به من گفته ای که سينه ام تاب تحمل آن را ندارد و محرمی ندارم تا به او بگويم و نزديک است ديوانه شوم . امام فرمود : به کوه و صحرا برو و چاهی بکن و سر در دهانه چاه بگذار و در خلوت چاه بگو : حدثنی محمد بن علی بکذا وکذا ... ، ( يعنی امام باقر ( ع ) به من فلان مطلب را گفت ، يا روايت کرد ) . آری ، شيعه مي رفت که نابود شود ، يعنی اسلام راستين به رنگ خلفا درآيد ، و به صورت اسلام بنی اميه ای يا بنی عباسی خودنمايی کند . در چنين شرايط دشواری ، امام دامن همت به کمر زد و به احيا و بازسازی معارف اسلامی پرداخت و مکتب علمی عظيمی به وجود آورد که محصول و بازده آن ، چهار هزار شاگرد متخصص ( همانند هشام ، محمد بن مسلم و ... ) در رشته های گوناگون علوم بودند ، و اينان در سراسر کشور پهناور اسلامی آن روز پخش شدند . هر يک از اينان از طرفی خود ، بازگوکننده منطق امام که همان منطق اسلام است و پاسدار ميراث دينی و علمی و نگهدارنده تشيع راستين بودند ، و از طرف ديگر مدافع و مانع نفوذ افکار ضد اسلامی و ويرانگر در ميان مسلمانان نيز بودند . تأسيس چنين مکتب فکری و اين سان نوسازی و احياگری تعليمات اسلامی ، سبب شد که امام صادق ( ع ) به عنوان رئيس مذهب جعفری ( تشيع ) مشهور گردد . ليکن طولی نکشيد که بنی عباس پس از تحکيم پايه های حکومت و نفوذ خود ، همان شيوه ستم و فشار بنی اميه را پيش گرفتند و حتی از آنان هم گوی سبقت را ربودند . امام صادق ( ع ) که همواره مبارزی نستوه و خستگي ناپذير و انقلابيی بنيادی در ميدان فکر و عمل بوده ، کاری که امام حسين ( ع ) به صورت قيام خونين انجام داد ، وی قيام خود را در لباس تدريس و تأسيس مکتب و انسان سازی انجام داد و جهادی راستين کرد .

جنبش علمي
اختلافات سياسی بين امويان و عباسيان و تقسيم شدن اسلام به فرقه های مختلف و ظهور عقايد مادی و نفوذ فلسفه يونان در کشورهای اسلامی ، موجب پيدايش يک نهضت علمی گرديد . نهضتی که پايه های آن بر حقايق مسلم استوار بود . چنين نهضتی لازم بود ، تا هم حقايق دينی را از ميان خرافات و موهومات و احاديث جعلی بيرون کشد و هم در برابر زنديقها و ماديها با نيروی منطق و قدرت استدلال مقاومت کند و آرای سست آنها را محکوم سازد . گفتگوهای علمی و مناظرات آن حضرت با افراد دهری و مادی مانند "ابن ابی العوجاء" و "ابو شاکر ديصاني " و حتی "ابن مقفع " معروف است . به وجود آمدن چنين نهضت علمی در محيط آشفته و تاريک آن عصر ، کار هر کسی نبود ، فقط کسی شايسته اين مقام بزرگ بود که مأموريت الهی داشته باشد و از جانب خداوند پشتيبانی شود ، تا بتواند به نيروی الهام و پاکی نفس و تقوا وجود خود را به مبدأ غيب ارتباطدهد ، حقايق علمی را از دريای بيکران علم الهی به دست آورد ، و در دسترس استفاده گوهرشناسان حقيقت قرار دهد . تنها وجود گرامی حضرت صادق ( ع ) مي توانست چنين مقامی داشته باشد ، تنها امام صادق ( ع ) بود که با کناره گيری از سياست و جنجالهای سياسی از آغاز امامت در نشر معارف اسلام و گسترش قوانين و احاديث راستين دين مبين و تبليغ احکام و تعليم و تربيت مسلمانان کمر همت بر ميان بست . زمان امام صادق ( ع ) در حقيقت عصر طلايی دانش و ترويج احکام و تربيت شاگردانی بود که هر يک مشعل نورانی علم را به گوشه و کنار بردند و در "خودشناسي " و "خداشناسي " مانند استاد بزرگ و امام بزرگوار خود در هدايت مردم کوشيدند . در همين دوران درخشان - در برابر فلسفه يونان - کلام و حکمت اسلامی رشد کرد و فلاسفه و حکمای بزرگی در اسلام پرورش يافتند . همزمان با نهضت علمی و پيشرفت دانش بوسيله حضرت صادق ( ع ) در مدينه ، منصور خليفه عباسی که از راه کينه و حسد ، به فکر ايجاد مکتب ديگری افتاد که هم بتواند در برابر مکتب جعفری استقلال علمی داشته باشد و هم مردم را سرگرم نمايد و از خوشه چينی از محضر امام ( ع ) بازدارد . بدين جهت منصور مدرسه ای در محله "کرخ " بغداد تأسيس نمود . منصور در اين مدرسه از وجود ابو حنيفه در مسائل فقهی استفاده نمود و کتب علمی و فلسفی را هم دستور داد از هند و يونان آوردند و ترجمه نمودند ، و نيز مالک را - که رئيس فرقه مالکی است - بر مسند فقه نشاند ، ولی اين مکتبها نتوانستند وظيفه ارشاد خود را چنانکه بايد انجام دهند . امام صادق ( ع ) مسائل فقهی و علمی و کلامی را که پراکنده بود ، به صورت منظم درآورد ، و در هر رشته از علوم و فنون شاگردان زيادی تربيت فرمود که باعث گسترش معارف اسلامی در جهان گرديد . دانش گستری امام ( ع ) در رشته های مختلف فقه ، فلسفه و کلام ، علوم طبيعی و ... آغاز شد . فقه جعفری همان فقه محمدی يا دستورهای دينی است که از سوی خدا به پيغمبر بزرگوارش از طريق قرآن و وحی رسيده است . بر خلاف ساير فرقه ها که بر مبنای عقيده و رأی و نظر خود مطالبی را کم يا زياد مي کردند ، فقه جعفری توضيح و بيان همان اصول و فروعی بود که در مکتب اسلام از آغاز مطرح بوده است . ابو حنيفه رئيس فرقه حنفی درباره امام صادق ( ع ) گفت : من فقيه تر از جعفرالصادق کسی را نديده ام و نمي شناسم . فتوای بزرگترين فقيه جهان تسنن شيخ محمد شلتوت رئيس دانشگاه الازهر مصر که با کمال صراحت عمل به فقه جعفری را مانند مذاهب ديگر اهل سنت جايز دانست - در روزگار ما - خود اعترافی است بر استواری فقه جعفری و حتی برتری آن بر مذاهب ديگر . و اينها نتيجه کار و عمل آن روز امام صادق ( ع ) است . در رشته فلسفه و حکمت حضرت صادق ( ع ) هميشه با اصحاب و حتی کسانی که از دين و اعتقاد به خدا دور بودند مناظراتی داشته است . نمونه ای از بيانات امام ( ع ) که در اثبات وجود خداوند حکيم است ، به يکی از شاگردان واصحاب خود به نام "مفضل بن عمر" فرمود که در کتابی به نام "توحيد مفضل " هم اکنون در دست است . مناظرات امام صادق ( ع ) با طبيب هندی که موضوع کتاب "اهليلجه " است نيز نکات حکمت آموز بسياری دارد که گوشه ای از دريای بيکران علم امام صادق ( ع ) است . برای شناسايی استاد معمولا دو راه داريم ، يکی شناختن آثار و کلمات او ، دوم شناختن شاگردان و تربيت شدگان مکتبش . کلمات و آثار و احاديث زيادی از حضرت صادق ( ع ) نقل شده است که ما حتی قطره ای از دريا را نمي توانيم به دست دهيم مگر "نمی از يمي " . اما شاگردان آن حضرت هم بيش از چهار هزار بوده اند ، يکی از آنها "جابر بن حيان " است . جابر از مردم خراسان بود . پدرش در طوس به داروفروشی مشغول بود که به وسيله طرفداران بنی اميه به قتل رسيد . جابر بن حيان پس از قتل پدرش به مدينه آمد . ابتدا در نزد امام محمد باقر ( ع ) و سپس در نزد امام صادق ( ع ) شاگردی کرد . جابر يکی از افراد عجيب روزگار و از نوابغ بزرگ جهان اسلام است . در تمام علوم و فنون مخصوصا در علم شيمی تأليفات زيادی دارد ، و در رساله های خود همه جا نقل مي کند که ( جعفر بن محمد ) به من چنين گفت يا تعليم داد يا حديث کرد . از اکتشافات او اسيد ازتيک ( تيزآب ) و تيزاب سلطانی و الکل است . وی چند فلز و شبه فلز را در زمان خود کشف کرد . در دوران "رنسانس اروپا" در حدود 300رساله از جابر به زبان آلمانی چاپ و ترجمه شده که در کتابخانه های برلين و پاريس ضبط است . حضرت صادق ( ع ) بر اثر توطئه های منصور عباسی در سال 148هجری مسموم و در قبرستان بقيع در مدينه مدفون شد . عمر شريفش در اين هنگام 65سال بود . از جهت اينکه عمر بيشتری نصيب ايشان شده است به "شيخ الائمه " موسوم است . حضرت امام صادق ( ع ) هفت پسر و سه دختر داشت . پس از حضرت صادق ( ع ) مقام امامت بنا به امر خدا به امام موسی کاظم ( ع ) منتقل گرديد . ديگر از فرزندان آن حضرت اسمعيل است که بزرگترين فرزند امام بوده و پيش از وفات حضرت صادق ( ع ) از دنيا رفته است . طايفه اسماعيليه به امامت وی قائلند .

خلق و خوی حضرت صادق ( ع )
حضرت صادق ( ع ) مانند پدران بزرگوار خود در کليه صفات نيکو و سجايای اخلاقی سرآمد روزگار بود . حضرت صادق ( ع ) دارای قلبی روشن به نور الهی و در احسان و انفاق به نيازمندان مانند اجداد خود بود . دارای حکمت و علم وسيع و نفوذ کلام و قدرت بيان بود . با کمال تواضع و در عين حال با نهايت مناعت طبع کارهای خود را شخصا انجام مي داد ، و در برابر آفتاب سوزان حجاز بيل به دست گرفته ، در مزرعه خود کشاورزی مي کرد و مي فرمود : اگر در اين حال پروردگار خود را ملاقات کنم خوشوقت خواهم بود ، زيرا به کد يمين و عرق جبين آذوقه و معيشت خود و خانواده ام را تأمين مي نمايم . ابن خلکان مي نويسد : امام صادق ( ع ) يکی از ائمه دوازده گانه مذهب اماميه و از سادات اهل بيت رسالت است . از اين جهت به وی صادق مي گفتند که هر چه مي گفت راست و درست بود و فضيلت او مشهورتر از آن است که گفته شود . مالک مي گويد : با حضرت صادق ( ع ) سفری به حج رفتم ، چون شترش به محل احرام رسيد ، امام صادق ( ع ) حالش تغيير کرد ، نزديک بود از مرکب بيفتد و هر چه مي خواست لبيک بگويد ، صدا در گلويش گير مي کرد . به او گفتم : ای پسر پيغمبر ، ناچار بايد بگويی لبيک ، در جوابم فرمود : چگونه جسارت کنم و بگويم لبيک ، مي ترسم خداوند در جوابم بگويد : لا لبيک ولا سعديک .
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 22:26  توسط رضا امجدی  | 
لقب آن حضرت باقر يا باقرالعلوم است ,بدين جهت كه : درياى دانش را شكافت و اسرار علوم را آشكارا ساخت .

القاب ديگرى مانند شاكر و صابر و هادى نيز براى آن حضرت ذكر كردهاند كه هريك بازگوينده صفتى از صفات آن امام بزرگوار بوده است .

كنيه امام ابوجعفر بود .

مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبى ( ع )است .

بنابراين نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اكبر حضرت امام حسن ( ع )و از سوى پدر به امام حسين ( ع ) ميرسيد .

پدرش حضرت سيدالساجدين , امام زين العابدين , على بن الحسين ( ع ) است .

تولد حضرت باقر ( ع ) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57 هجرى در مدينه جانگداز كربلا همراه پدر و در كنار جدش حضرت سيدالشهداء كودكى بود كه به چهارمين بهار زندگيش نزديك ميشد .

دوران امامت امام محمد باقر ( ع ) از سال 95 هجرى كه سال درگذشت امام زين العابدين ( ع ) است آغاز شد و تا سال 114 ه . يعنى مدت 19 سال و چند ماه ادامه داشته است .

در دوره امامت امام محمد باقر ( ع ) و فرزندش امام جعفرصادق ( ع ) مسائلى مانند انقراض امويان و بر سر كار آمدن عباسيان و پيدا شدن مشاجرات سياسى و ظهور سرداران و مدعيانى مانند ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانى و ديگران مطرح است , ترجمه كتابهاى فلسفى و مجادلات كلامى در اين دوره پيش ميآيد , و عدهاى از مشايخ صوفيه و زاهدان و قلندران وابسته به دستگاه خلافت پيدا ميشوند .

قاضيها و متكلمانى به دلخواه مقامات رسمى و صاحب قدرتان پديدميآيند و فقه و قضاء و عقايد و كلام و اخلاق را - بر طبق مصالح مراكز قدرت خلافت شرح و تفسير مينمايد , و تعليمات قرآنى - به ويژه مسأ له امامت و ولايت را , كه پس از واقعه عاشورا و حماسه كربلا , افكار بسيارى از حق طلبان را به حقانيت آل على ( ع ) متوجه كرده بود , و پرده از چهره زشت ستمكاران اموى ودين به دنيا فروشان برگرفته بود , به انحراف ميكشاندند و احاديث نبوى را دربوته فراموشى قرار ميدادند .

برخى نيز احاديثى به نفع دستگاه حاكم جعل كرده ويا مشغول جعل بودند و يا آنها را به سود ستمكاران غاصب خلافت دگرگون مينمودند .

اينها عواملى بود بسيار خطرناك كه بايد حافظان و نگهبانان دين در برابر آنهابايستند .

بدين جهت امام محمد باقر ( ع ) و پس از وى امام جعفر صادق ( ع )از موقعيت مساعد روزگار سياسى , براى نشر تعليمات اصيل اسلامى و معارف حقه بهره جستند , و دانشگاه تشيع و علوم اسلامى را پايهريزى نمودند .

زيرا اين امامان بزرگوار و بعد شاگردانشان وارثان و نگهبانان حقيقى تعليمات پيامبر( ص ) و ناموس و قانون عدالت بودند , و ميبايست به تربيت شاگردانى عالم و عامل و يارانى شايسته و فداكار دست يازند , و فقه آل محمد ( ص ) را جمع و تدوين و تدريس كنند .

به همين جهت محضر امام باقر ( ع ) مركز علماء ودانشمندان و راويان حديث و خطيبان و شاعران بنام بود .

در مكتب تربيتى امام باقر ( ع ) علم و فضيلت به مردم آموخته ميشد .

ابوجعفر امام محمد باقر ( ع )متولى صدقات حضرت رسول ( ص ) و اميرالمؤمنين ( ع ) و پدر و جد خود بود واين صدقات را بر بنى هاشم و مساكين و نيازمندان تقسيم ميكرد , و اداره آنهارا از جهت مالى به عهده داشت .

امام باقر ( ع ) داراى خصال ستوده و مؤدب به آداب اسلامى بود .

سيرت و صورتش ستوده بود .

پيوسته لباس تميز و نوميپوشيد .

در كمال وقار و شكوه حركت ميفرمود .

از آن حضرت ميپرسيدند : جدت لباس كهنه و كم ارزش ميپوشيد , تو چرا لباس فاخر بر تن ميكنى ؟ پاسخ ميداد : مقتضاى تقواى جدم و فرماندارى آن روز , كه محرومان و فقرا و تهيدستان زيادبودند , چنان بود .

من اگر آن لباس بپوشم در اين انقلاب افكار , نميتوانم تعظيم شعائر دين كنم .

امام پنجم ( ع ) بسيار گشادهرو و با مؤمنان و دوستان خويش برخورد بود .

با همه اصحاب مصافحه ميكرد و ديگران را نيز بدين كار تشويق ميفرمود .

در ضمن سخنانش ميفرمود : مصافحه كردن كدورتهاى درونى را از بين ميبرد و گناهان دوطرف - همچون برگ درختان در فصل خزان - ميريزد .

امام باقر ( ع ) در صدقات و بخشش و آداب اسلامى مانند دستگيرى از نيازمندان و تشييع جنازه مؤمنين وعيادت از بيماران و رعايت ادب و آداب و سنن دينى , كمال مواظبت را داشت .

ميخواست سنتهاى جدش رسول الله ( ص ) را عملا در بين مردم زنده كند و مكارم اخلاقى را به مردم تعليم نمايد .

در روزهاى گرم براى رسيدگى به مزارع و نخلستانها بيرون ميرفت , و باكارگران و كشاورزان بيل ميزد و زمين را براى كشت آماده ميساخت .

آنچه ازمحصول كشاورزى - كه با عرق جبين و كد يمين - به دست ميآورد در راه خدا انفاق ميفرمود .

بامداد كه براى اداى نماز به مسجد جدش رسول الله ( ص ) ميرفت , پس از گزاردن فريضه , مردم گرداگردش جمع ميشدند و از انوار دانش و فضيلت اوبهرهمند ميگشتند .

مدت بيست سال معاويه در شام و كارگزارانش در مرزهاى ديگر اسلامى درواژگون جلوه دادن حقايق اسلامى - با زور و زر و تزوير و اجير كردن عالمان خودفروخته - كوشش بسيار كردند .

ناچار حضرت سجاد ( ع ) و فرزند ارجمندش امام محمد باقر ( ع ) پس از واقعه جانگداز كربلا و ستمهاى بيسابقه آل ابوسفيان , كه مردم به حقانيت اهل بيت عصمت ( ع ) توجه كردند , در اصلاح عقايد مردم به ويژه در مسأ له امامت و رهبرى , كه تنها شايسته امام معصوم است , سعى بليغ كردندو معارف حقه اسلامى را - در جهات مختلف - به مردم تعليم دادند ; تا كار نشر فقه و احكام اسلام به جايى رسيد كه فرزند گرامى آن امام , حضرت امام جعفر صادق ( ع ) دانشگاهى با چهار هزار شاگرد پايهگذارى نمود , و احاديث و تعليمات اسلامى را در اكناف و اطراف جهان آن روز اسلام انتشار داد .

امام سجاد ( ع )با زبان دعا و مناجات و يادآورى از مظالم اموى و امر به معروف و نهى از منكرو امام باقر ( ع ) با تشكيل حلقههاى درس , زمينه اين امر مهم را فراهم نمود ومسائل لازم دينى را براى مردم روشن فرمود .

رسول اكرم اسلام ( ص ) در پرتو چشم واقع بين و با روشن بينى وحى الهى وظايفى را كه فرزندان و اهل بيت گرامياش در آينده انجام خواهند داد و نقشى را كه در شناخت و شناساندن معارف حقه به عهده خواهند داشت , ضمن احاديثى كه از آن حضرت روايت شده , تعيين فرموده است .

چنان كه در اين حديث آمده است : روزى جابر بن عبدالله انصارى كه در آخر عمر دو چشم جهان بينش تاريك شده بود به محضر حضرت سجاد ( ع ) شرفياب شد .

صداى كودكى را شنيد , پرسيد كيستى ؟ گفت من محمد بن على بن الحسينم , جابر گفت : نزديك بيا , سپس دست او راگرفت و بوسيد و عرض كرد : روزى خدمت جدت رسول خدا ( ص ) بودم .

فرمود : شايد زنده بمانى و محمدبن على بن الحسين كه يكى از اولاد من است ملاقات كنى .سلام من را به او برسان و بگو : خدا به تو نور حكمت دهد .علم و دين را نشر بده .

امام پنجم هم به امر جدش قيام كرد و در تمام مدت عمر به نشر علم و معارف دينى و تعليم حقايق قرآنى و احاديث نبوى ( ص ) پرداخت .

اين جابر بن عبدالله انصارى همان كسى است كه در نخستين سال بعد از شهادت حضرت امام حسين ( ع ) به همراهى عطيه كه مانند جابر از بزرگان و عالمان باتقوا و از مفسران بود , در اربعين حسينى به كربلا آمد و غسل كرد , و در حالى كه عطيه دستش را گرفته بود در كنار قبر مطهر حضرت سيدالشهداء آمد و زيارت آن سرور شهيدان را انجام داد .

بارى , امام باقر عليه السلام منبع انوار حكمت و معدن احكام الهى بود .

نام نامى آن حضرت با دهها و صدها حديث و روايت وكلمات قصار و اندرزهايى همراه است , كه به ويژه در 19 سال امامت براى ارشاد مستعدان و دانش اندوزان و شاگردان شايسته خود بيان فرموده است .

بنا به رواياتى كه نقل شده است , در هيچ مكتب و محضرى دانشمندان خاضعتر و خاشعتر ازمحضر محمد بن على ( ع ) نبودهاند .

در زمان اميرالمؤمنين على ( ع ) گوئيا , مقام علم و ارزش دانش هنوز -چنان كه بايد - بر مردم روشن نبود , گويا مسلمانان هنوز قدم از تنگناى حيات مادى بيرون ننهاده و از زلال دانش علوى جامى ننوشيده بودند , و در كنار درياى بيكران وجود على ( ع ) تشنه لب بودند و جز عدهاى معدود قدر چونان گوهرى رانميدانستند .

بي جهت نبود كه مولاى متقيان بارها ميفرمود : سلونى قبل از تفقدونى پيش از آنكه من را از دست بدهيد از من بپرسيد .

و بارها ميگفت : من به راههاى آسمان از راههاى زمين آشناترم .

ولى كو آن گوهرشناسى كه قدر گوهر وجودعلى را بداند ؟ اما به تدريج , به ويژه در زمان امام محمد باقر ( ع ) مردم كم كم لذت علوم اهل بيت و معارف اسلامى را درك ميكردند , و مانند تشنه لبى كه سالها از لذات آب گوارا محروم مانده و يا قدر آن را ندانسته باشد , زلال گواراى دانش امام باقر ( ع ) را دريافتند و تسليم مقام علمى امام ( ع ) شدند , و به قول يكى از مورخان : مسلمانان در اين هنگام از ميدان جنگ و لشكر كشى متوجه فتح دروازههاى علم و فرهنگ شدند .

امام باقر ( ع ) نيز چون زمينه قيام بالسيف ( قيام مسلحانه ) در آن زمان - به علت خفقان فراوان و كمبودحماسه آفرينان - فراهم نبود , از اين رو , نشر معارف اسلام و فعاليت علمى راو هم مبارزه عقيدتى و معنوى با سازمان حكومت اموى را , از اين طريق مناسبترميديد , و چون حقوق اسلام هنوز يك دوره كامل و مفصل تدريس نشده بود , به فعاليتهاى ثمر بخش علمى در اين زمينه پرداخت .

اما بدين خاطر كه نفس شخصيت امام و سير تعليمات او - در ابعاد و مرزهاى مختلف - بر ضرر حكومت بود , مورد اذيت و ايذاء دستگاه قرار ميگرفت .

در عين حال امام هيچگاه از اهميت تكليفى شورش ( عليه دستگاه ) غافل نبود , و از راه ديگرى نيز آن را دامن ميزد : و آن راه , تجليل و تأ ييد برادر شورشياش زيد بن على بن الحسين بود .

رواياتى در دست است كه وضع امام محمد باقر ( ع ) كه خود - در روزگارش - مرزبان بزرگ فكرى و فرهنگى بوده و نقش مهمى در نشر اخلاق و فلسفه اصيل اسلامى و جهان بينى خاص قرآن , و تنظيم مبانى فقهى و تربيت شاگردانى مانند امام شافعى و تدوين مكتب داشته , موضع انقلابى برادرش زيد را نيز تأ ييدميكرده است چنانكه نقل شده امام محمد باقر ( ع ) ميفرمود : خداوندا پشت من را به زيد محكم كن .

و نيز نقل شده است كه روزى زيد بر امام باقر ( ع ) وارد شد , چون امام ( ع ) زيد بن على را ديد , اين آيه را تلاوت كرد : يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله .

يعنى : اى مؤمنان , بر پاى دارندگان عدالت باشيد و گواهان , خداى را .

آنگاه فرمود : انت و الله يا زيد من اهل ذلك , اى زيد , به خدا سوگندتو نمونه عمل به اين آيهاى .

ميدانيم كه زيد برادر امام محمد باقر ( ع ) كه تحت تأ ثير تعليمات ائمه ( ع ) براى اقامه عدل و دين قيام كرد .

سرانجام عليه هشام به عبدالملك اموى ,در سال ( 120 يا 122 ) زمان امامت امام جعفر صادق ( ع ) خروج كرد و دستگاه جبار , ناجوانمردانه او را به قتل رساند .

بدن مقدس زيد را سالها بر دار كردند و سپس سوزانيدند .

و چنانكه تاريخ مينويسد : گرچه نهضت زيد نيز به نتيجهاى نينجاميد و قيامهاى ديگرى نيز كه در اين دوره به وجود آمد , از جهت ظاهرى به نتايجى نرسيد , ولى اين قيامها و اقدامها در تاريخ تشيع موجب تحرك و بيدارى و بروز فرهنگ شهادت عليه دستگاه جور به شمار آمده و خون پاك شيعه را درجوشش و غليان نگهداشته و خط شهادت را تا زمان ما در تاريخ شيعه ادامه داده است .

امام باقر ( ع ) و امام صادق ( ع ) گرچه به ظاهر به اين قيامها دست نيازيدند , كه زمينه را مساعد نميديدند , ولى در هر فرصت و موقعيت به تصحيح نظر جامعه درباره حكومت و تعليم و نشر اصول اسلام و روشن كردن افكار , كه نوعى ديگر از مبارزه است , دست زدند .

چه در اين دوره , حكومت اموى رو به زوال بود و فتنه عباسيان دامنگير آنان شده بود , از اين رو بهترين فرصت براى نشرافكار زنده و تربيت شاگردان و آزادگان و ترسيم خط درست حكومت , پيش آمده بود و در حقيقت مبارزه سياسى به شكل پايهريزى و تدوين اصول مكتب - كه امرى بسيار ضرورى بود - پيش آمد .

اما چنان كه اشاره شد , دستگاه خلافت آنجا كه پاى مصالح حكومتى پيش ميآمدو احساس ميكردند امام ( ع ) نقاب از چهره ظالمانه دستگاه برميگيرد و خط صحيح را در شناخت امام معصوم ( ع ) و امامت كه دنباله خط رسالت و بالاخره حكومت الله است تعليم ميدهد , تكان ميخوردند و دست به ايذاء و آزار وشكنجه امام ( ع ) ميزدند و گاه به زجر و حبس و تبعيد ... براى شناخت اين امر , به بيان اين واقعه كه در تاريخ ياد شده است ميپردازيم : در يكى از سالها كه هشام بن عبدالملك , خليفه اموى , به حج ميآيد , جعفر بن محمد , امام صادق , در خدمت پدر خود , امام محمد باقر , نيز به حج ميرفتند .

روزى در مكه , حضرت صادق , در مجمع عمومى سخنرانى ميكند و در آن سخنرانى تأ كيد بر سر مسأ له پيشوايى و امامت و اينكه پيشوايان بر حق و خليفههاى خدا در زمين ايشانند نه ديگران , و اينكه سعادت اجتماعى و رستگارى در پيروى از ايشان است و بيعت با ايشان و ... نه ديگران .

اين سخنان كه در بحبوحه قدرت هشام گفته ميشود , آن هم در مكه در موسم حج , طنينى بزرگ مييابد و به گوش هشام ميرسد .

هشام در مكه جرأ ت نميكند و به مصلحت خود نميبيند كه متعرض آنان شود .

اما چون به دمشق ميرسد , مأ مور به مدينه ميفرستد و از فرماندارمدينه ميخواهد كه امام باقر ( ع ) و فرزندش را به دمشق روانه كرد , و چنين ميشود .

حضرت صادق ( ع ) ميفرمايد : چون وارد دمشق شديم , روز چهارم ما را به مجلس خود طلبيد .

هنگامى كه به مجلس او درآمديم , هشام بر تخت پادشاهى خويش نشسته و لشكر و سپاهيان خود را در سلاح كامل غرق ساخته بود , و در دو صف دربرابر خود نگاه داشته بود .

نيز دستور داده بود تا آماج خانهاى ( جاهايى كه درآن نشانه براى تيراندازى ميگذارند ) در برابر او نصب كرده بودند , و بزرگان اطرافيان او مشغول مسابقه تيراندازى بودند .

هنگامى كه وارد حياط قصر او شديم , پدرم در پيش ميرفت و من از عقب او ميرفتم , چون نزديك رسيديم , به پدرم گفته : شما هم همراه اينان تير بيندازيد پدرم گفت : من پير شدهام .

اكنون اين كار از من ساخته نيست اگر من را معاف دارى بهتر است .

هشام قسم ياد كرد : به حق خداوندى كه ما را به دين خود و پيغمبر خود گرامى داشت , تورا معاف نميدارم .

آنگاه به يكى از بزرگان بنى اميه امر كرد كه تير و كمان خود را به او ( يعنى امام باقر - ع - ) بده تا او نيز در مسابقه شركت كند .

پدرم كمان را از آن مرد بگرفت و يك تير نير بگرفت و در زه گذاشت و به قوت بكشيد و بر ميان نشانه زد .

سپس تير ديگر بگرفت و بر فاق تير اول زد ... تاآنكه نه تير پياپى افكند .

هشام از ديدن اين چگونگى خشمگين گشت و گفت : نيك تير انداختى اى ابوجعفر , تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى .

چراميگفتى من بر اين كار قادر نيستم ؟ ...

بگو : اين تيراندازى را چه كسى به توياد داده است .

پدرم فرمود : ميدانى كه در ميان اهل مدينه , اين فن شايع است .

من در جوانى چندى تمرين اين كار كردهام .

سپس امام صادق ( ع ) اشاره ميفرمايد كه : هشام از مجموع ماجرا غضبناك گشت و عازم قتل پدرم شد .

در همان محفل هشام بر سر مقام رهبرى و خلافت اسلامى با امام باقر ( ع ) سخن ميگويد .

امام باقر درباره رهبرى رهبران بر حق و چگونگى اداره اجتماع اسلامى و اينكه رهبر يك اجتماع اسلامى بايد چگونه باشد , سخن ميگويد .

اينها همه هشام را - كه فاقد آن صفات بوده است و غاصب آن مقام -بيش از پيش ناراحت ميكند .

بعضى نوشتهاند كه : امام باقر را در دمشق به زندان افكند .

و چون به او خبر ميدهند كه زندانيان دمشق مريد و معتقد به امام ( ع ) شدهاند , امام را رها ميكند و به شتاب روانه مدينه مينمايد .

و پيكى سريع , پيش از حركت امام از دمشق , ميفرستد تا در آباديها و شهرهاى سر راه همه جا عليه آنان ( امام باقر و امام صادق ع ) تبليغ كنند تا بدين گونه ,مردم با آنان تماس نگيرند و تحت تأ ثير گفتار و رفتارشان واقع نشوند .

با اين وصف امام ( ع ) در اين سفر , از تماس با مردم - حتى مسيحيان - و روشن كردن آنان غفلت نميورزد .

جالب توجه و قابل دقت و يادگيرى است كه امام محمد باقر ( ع ) وصيت ميكند به فرزندش امام جعفر صادق ( ع ) كه مقدارى از مال او را وقف كند , تاپس از مرگش , تا ده سال در ايام حج و در منى محل اجتماع حاجيها براى سنگ انداختن به شيطان ( رمى جمرات ) و قربانى كردن براى او محفل عزا اقامه كنند .

توجه به موضوع و تعيين مكان , اهميت بسيار دارد .

به گفته صاحب الغدير -زنده ياد علامه امينى - اين وصيت براى آن است كه اجتماع بزرگ اسلامى , در آن مكان مقدس با پيشواى حق و رهبر دين آشنا شود و راه ارشاد در پيش گيرد , واز ديگران ببرد و به اين پيشوايان بپيوندد , و اين نهايت حرص بر هدايت مردم است و نجات دادن آنها از چنگال ستم و گمراهى .

شهادت امام باقر ( ع )

حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19 سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زين العابدين ( ع ) زندگى كرد و در تمام اين مدت به انجام دادن وظايف خطير امامت , نشر و تبليغ فرهنگ اسلامى , تعليم شاگردان , رهبرى اصحاب و مردم , اجرا كردن سنتهاى جد بزرگوارش در ميان خلق , متوجه كردن دستگاه غاصب حكومت به خط صحيح رهبرى و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعى و امام معصوم , كه تنها خليفه راستين خدا و رسول ( ص ) در زمين است , پرداخت و لحظهاى از اين وظيفه غفلت نفرمود .

سرانجام در هفتم ذيحجه سال 114 هجرى در سن 57 سالگى در مدينه به وسيله هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست .

پيكر مقدسش را در قبرستان بقيع - كنارپدر بزرگوارش - به خاك سپردند .

زنان و فرزندان

فرزندان آن حضرت را هفت نفر نوشتهاند : ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق ( ع ) و عبدالله كه مادرشان ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر بود .

ابراهيم و عبيدالله كه از ام حكيم بودند و هر دو در زمان حيات پدر بزرگوارشان وفات كردند .

على و زينب و ام سلمه كه از ام ولد بودند .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 22:15  توسط رضا امجدی  | 

نام : حسين (سومين امام که به امر خداوند تعيين شده است (
کنيه :ابو عبد اللّه


لقب : خامس آل عبا، سبط، شهيد، وفى ، زکى
پدر : حضرت على بن ابى طالب (ع (
مادر: حضرت فاطمه (س (
تاريخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم هجرى
مکان ولادت : مدينه
مدت عمر : 57 سال
علت شهادت : پس از روى کار آمدن يزيد، امام که او را نالايق  ميدانست تن به ذلت بيعت و سازش با او را نداد و براى افشاى او به فرمان خدا از مدينه به مکه و سپس به طرف کوفه و کربلا حرکت کردند و همراه با ياران خود با لب تشنه توسط دشمنان اسلام شهيد شدند.
قاتل : صالح بن وهب مزنى ، سنان بن انس و شمر بن ذى الجوشن ، (لعنت خدا بر آنها)
زمان شهادت : جمعه دهم محرم ، سال 61 هجرى
مکان شهادت و دفن : کربلا


سال از دوران کودکى را در زمان حيات پر برکت رسول خدا (ص ) سپرى نمود. او شجاعترين امت حضرت محمد (ص ) بود و شجاعت حضرت محمد (ص ) و حضرت على (ع ) در ايشان جمع بود.
خداوند در تربت ايشان شفا، و در داخل حرم امام حسين (ع ) استجابت دعا را قرار داده است . پيامبر (ص ) در حقش فرمود: احب اللّه مَن احب حسينا يعنى : خداوند دوست ميدارد کسى را که حسين را دوست بدارد. پيامبر(ص ) در حق او و برادر گرامى اش امام حسن (ع ) فرمود: دو فرزند من حسن و حسين پيشوايان امت مى باشند خواه زمام امور به دست بگيرند و يا نگيرند.
پس از شهادت امام حسن (ع ) در سال 50 هجرى ، امام حسين (ع ) عهده دار امر امامت گرديد. معاويه پس از بيست سال حکومت ظالمانه و قتل و کشتار شيعيان به ويژه، در سال 60 هجرى مرد و بر خلاف قرارداد صلح با امام حسن(ع)، پسرش يزيد را به جاى خود قرار داد. يزيد فردى فاسد و شرابخوار و مخالف با اسلام بود. او علناً مقدسات اسلامى را زير پا مى گذاشت و آشکارا شراب مى خورد. امام حسين عليه السلام از همان آغاز کار با او به مخالفت برخاست .
يزيد نامه اى به حاکم مدينه نوشت و به او دستور داد که از امام حسين (ع ) براى يزيد بيعت بگيرد و اگر حاضر نشد او را به قتل برساند. امام (ع ) که حاضر به بيعت کردن با يزيد نبود با خانواده خود از مدينه به مکه رفتند. در اين هنگام مردم کوفه که از مرگ معاويه با خبر شده بودند نامه هاى زيادى براى امام حسين (ع ) نوشتند و از او خواستند تا به عراق و کوفه بيايد. امام حسين (ع ) نيز مسلم بن عقيل را به کوفه فرستاد. ابتدا هزاران نفر از مردم کوفه با مسلم بن عقيل همراه شدند. اما با ورود عبيداللّه بن زياد که از طرف يزيد به حکومت کوفه گمارده شده بود و بسيار حيله گر و بى رحم بود، مردم کوفه فريب اقدامات او را خورده و پيمان شکنى کردند و مسلم را تنها گذاشتند.
در نتيجه عبيداللّه ، مسلم بن عقيل را دستگير نموده و به شهادت رسانيد. هنگامى که در ابتدا مردم کوفه با مسلم بيعت کردند، مسلم نامه اى به امام حسين (ع ) نوشت و به ايشان اطلاع داد که به کوفه بيايد. امام حسين (ع ) با خانواده و ياران خود به طرف کوفه حرکت کرد و در نزديکى کوفه بود که خبر پيمان شکنى مردم کوفه و شهادت مسلم را آوردند. عبيداللّه بن زياد که با شهادت مسلم بر اوضاع کوفه تسلط پيدا کرده بود حر بن يزيد رياحى را براى زير نظر گرفتن امام حسين (ع ) و همراهانش فرستاد. و سپس عمر بن سعد را با سى هزار نفر به کربلا اعزام نمود. او به عمر بن سعد وعده داده بود که اگر امام حسين (ع ) را به شهادت برساند او را حاکم رى خواهد کرد.
عمر بن سعد که به طمع حکومت رى به کربلا آمده بود از هيچ ستمى فروگذار نکرد. دستور داد امام حسين (ع ) و يارانش را محاصره کنند و آب را بر روى آنان ببندند. ياران امام حسين (ع ) که از شجاع ترين افراد بودند روز دهم محرم (عاشورا) در حالى که بيش از 72 تن نبودند يکى پس از ديگرى در دفاع از امام زمان خود يعنى امام حسين (ع ) با عزت و آزادگى به شهادت رسيدند. حر بن يزيد رياحى نيز که ستمگرى سپاه عمر سعد و حقانيت امام حسين (ع ) را مشاهده کرد به سپاه امام پيوست و به شهادت رسيد.
واقعه کربلا گرچه از نظر زمان کوتاه بود و تنها يکروز از صبح تا عصر به طول انجاميد اما لحظه لحظه آن درس شهامت و ايثار و فدا کارى ، ايمان و اعتقاد و اخلاص بود. واقعه کربلا دانشگاهى است که از طفل شيرخوار تا پيرمرد محاسن سفيدش به بشريت درس آزادگى مى آموزد. خون هاى مطهر امام حسين (ع ) و يارانش به اسلام حيات تازه بخشيد و زمينه سرنگون شدن دودمان فاسد اموى را فراهم آورد.
امام حسين عليه السلام روز دهم محرم سال 61 هجرى ، در سن 57 سالگى در کربلا به شهادت رسيد. مرقد ايشان و برادر فداکارش اباالفضل و فرزندان و يارانش در شهر کربلا در عراق قرار دارد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 22:10  توسط رضا امجدی  | 
 

  زیارت عاشورا – ارضی Play Download
  زیارت عاشورا – آهنگران Play Download
  زیارت عاشورا – منصوری Play Download
  زیارت عاشورا – طاهری Play Download
  زیارت عاشورا – حدادیان Play Download
  زیارت عاشورا – خلج Play Download
  زیارت عاشورا – کریمی Play Download
  زیارت عاشورا – حییبی Play Download
  زیارت عاشورا – سازور Play Download
  زیارت عاشورا Play Download
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:36  توسط رضا امجدی  | 
نام معصوم ششم على ( ع ) است . وى فرزند حسين بن على بن ابيطالب ( ع )و ملقب به سجاد و زين العابدين ميباشد .امام سجاد در سال 38 هجرى در مدينه ولادت يافت .

حضرت سجاد در واقعه جانگداز كربلا حضور داشت ولى به علت بيمارى و تب شديد از آن حادثه جان به سلامت برد , زيرا جهاد از بيمار برداشته شده است و پدر بزرگوارش - با همه علاقهاى كه فرزندش به شركت در آن واقعه داشت - به اواجازه جنگ كردن نداد .

مصلحت الهى اين بود كه آن رشته گسيخته نشود و امام سجاد وارث آن رسالت بزرگ , يعنى امامت و ولايت گردد .

اين بيمارى موقت چند روزى بيش ادامه نيافت و پس از آن حضرت زين العابدين 35 سال عمر كرد كه تمام آن مدت به مبارزه و خدمت به خلق و عبادت و مناجات با حق سپرى شد .

سن شريف حضرت سجاد ( ع ) را در روز دهم محرم سال 61 هجرى كه بنا به وصيت پدر و امر خدا و رسول خدا ( ص ) به امامت رسيد , به اختلاف روايات در حدود 24سال نوشته اند .

مادر حضرت سجاد بنا بر مشهور شهربانو دختر يزدگرد ساسانى بوده است .

آنچه در حادثه كربلا بدان نياز بود , بهرهبردارى از اين قيام و حماسه بى نظير و نشر پيام شهادت حسين ( ع ) بود , كه حضرت سجاد ( ع ) در ضمن اسارت با عمهاش زينب ( ع ) آن را با شجاعت و شهامت و قدرت بى نظير در جهان آن روز فرياد كردند .

فريادى كه طنين آن قرنهاست باقى مانده و - براى هميشه - جاودان خواهد ماند .

واقعه كربلا با همه ابعاد عظيم و بى مانندش پر از شور حماسى و وفاو صفا و ايمان خالص در عصر روز عاشورا ظاهرا به پايان آمد , اما مأ موريت حضرت سجاد ( ع ) و زينب كبرى ( س ) از آن زمان آغاز شد .

اهل بيت اسير را از قتلگاه عشق و راهيان به سوى الله و از كنار نعشهاى پاره پاره به خون خفته جدا كردند .

حضرت سجاد ( ع ) را در حال بيمارى بر شترى بى هودج سوار كردند و دو پاى حضرتش را از زير شكم آن حيوان به زنجير بستند .

ساير اسيران را نيز بر شتران سوار كرده , روانه كوفه نمودند .

كوفهاى كه در زير سنگينى و خفقان حاكم بر آن بهت زده بر جاى مانده بود و جرأ ت نفس كشيدن نداشت , زيرا ابن زياد دستور داده بود رؤساى قبايل مختلف را به زندان اندازند و مردم را گفته بود بدون اسلحه از خانه ها خارج شوند .

در چنين حالتى دستور داد سرهاى مقدس شهدا را بين سركردگان قبايلى كه در كربلا بودند تقسيم و سر امام شهيد حضرت ابا عبد الله الحسين را در جلو كاروان حمل كنند .

بدين صورت كاروان را وارد شهر كوفه نمودند .

عبيد الله زياد ميخواست وحشتى در مردم ايجاد كند و اين فتح نمايان خود را به چشم مردم آورد .

با اين تدبيرهاى امنيتى چه شد كه نتوانستند جلو بيانات آتشين و پيام كوبنده زن پولادين تاريخ حضرت زينب ( س ) را بگيرند ؟ گويى مردم كوفه تازه از خواب بيدار شده و دريافته اند كه اين اسيران , اولاد على ( ع ) و فرزندان پيغمبر اسلام ( ص ) ميباشند كه مردانشان در كربلا نزديك كوفه به شمشير بيداد كشته شدهاند .

همهمه از مردم برخاست و كم كم تبديل به گريه شد .

حضرت سجاد ( ع ) در حال اسارت و خستگى و بيمارى به مردم نگريست و فرمود : اينان بر ما ميگريند ؟ پس عزيزان ما را چه كسى كشته است ؟ زينب خواهر حسين ( ع ) مردم را امر به سكوت حضرت محمد ( ص ) كرد و پس از حمد و ثناى خداوند متعال و درود بر پيامبر گرانقدرش , فرمود : ... اى اهل كوفه , اى حيلت گران و مكرانديشان وغداران , هرگز اين گريههاى شما را سكون مباد .

مثل شما , مثل زنى است كه از بامداد تا شام رشته خويش ميتابيد و از شام تا صبح به دست خود بازميگشاد .

هشدار كه بناى ايمان بر مكر و نيرنگ نهادهايد ... .

سپس حضرت زينب ( ع ) مردم كوفه را سخت ملامت فرمود و گفت : همانادامان شخصيت خود را با عارى و ننگى بزرگ آلود كرديد كه هرگز تا قيامت اين آلودگى را از خود نتوانيد دور كرد .

خوارى و ذلت بر شما باد .

مگر نميدانيد كدام جگرگوشه از رسول الله ( ص ) را بشكافتيد , و چه عهد و پيمان كه بشكستيد , و بزرگان عترت و آزادگان ذريه او را به اسيرى برديد , و خون پاك او به ناحق ريختيد ... .

مردم كوفه آنچنان ساكت و آرام شدند كه گويى مرغ بر سر آنها نشسته سخنان كوبنده زينب ( ع ) كه گويا از حلقوم پاك على ( ع ) خارج ميشد ,مردم بى وفاى كوفه را دچار بهت و حيرت كرد .

شگفتا اين صداى على ( ع ) است كه گويا در فضاى كوفه طنينانداز است .. امام سجاد ( ع ) عمهاش را امر به سكوت فرمود .

ابن زياد دستور داد امام سجاد ( ع ) و زينب كبرى و ساير اسيران را به مجلس وى آوردند , و در آن جا جسارت را نسبت به سر مقدس حسين ( ع ) و اسيران كربلا به حد اعلا رسانيد , و آنچه در چنته دناءت و رذالت داشت نشان داد , و آنچه لازمه پستى ذاتش بود آشكار نمود .

پيام خون و شهادت ابن زياد يا پسر مرجانه اسيران كربلا را پس از مكالماتى كه در مجلس او با آنان روى داد , دستور داد به زندانى پهلوى مسجد اعظم كوفه منتقل ساختند , و دستور داد سر مقدس امام ( ع ) را در كوچهها بگردانند تا مردم دچار وحشت شوند .

يزيد در جواب نامه ابن زياد كه خبر شهادت حسين ( ع ) و يارانش و اسير كردن اهل و عيالش را به او نوشته بود , دستور داد سر حسين ( ع ) و همه يارانش را و همه اسيران را به شام بفرستند .

بر دست و پا و گردن امام همام حضرت سجاد زنجير نهاده , بر شتر سوارش كردند و اهل بيت را چون اسيران روم و زنگبار بر شتران بى جهاز سوار كردند و راهى شام نمودند .

اهل بيت عصمت از راه بعلبك به شام وارد شدند .

روز اول ماه صفر سال 61 هجرى - شهر دمشق غرق در شادى و سروراست , زيرا يزيد اسيران كربلا را كه اولاد پاك رسول الله هستند , افراد خارجى وياغيگر معرفى كرده كه اكنون در چنگ آنهايند - يزيد دستور داد اسيران و سرهاى شهدا را از كنار جيرون كه تفريحگاه خارج از شهر و محل عيش و عشرت يزيد بود عبور دهند .

يزيد از منظر جيرون اسيران را تماشا ميكرد و شاد و مسرور به نظرميرسيد , همچون فاتحى بلا منازع و در مقابل قافله اسيران بايستاد و گفت : شكر خداى را كه شما را كشت و شهرهاى اسلام را ازشر مردان شما آسوده ساخت و امير المؤمنين يزيد را بر شماپيروزى داد .

امام زين العابدين ( ع ) به آن پيرمردى كه در آن سن و سال از تبليغات زهرآگين اموى در امان نمانده بود , فرمود : اى شيخ , آيا قرآن خواندهاى ؟ .

گفت : آرى .

فرمود : اين آيه را قراءت كردهاى : قل لا أ سئلكم عليه أ جرا الاالمودة في القربى .

گفت : آرى .

امام ( ع ) فرمود : آن خويشاوندان كه خداوند تعالى به دوستى آنها امرفرموده و براى رسول الله اجر رسالت قرار داده ماييم .

سپس آيه تطهير را كه درحق اهل بيت پيغمبر ( ص ) است تلاوت فرمود : انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا .

پيرمردگفت : اين آيه را خواندهام .

امام ( ع ) فرمود : مراد از اين آيه ماييم كه خداوند ما را از هر آلايش ظاهر و باطن پاكيزه داشته است .

پيرمرد بسيار تعجب كرد و گريست و گفت چقدر من بى خبر ماندهام .

سپس به امام ( ع ) عرض كرد : اگر توبه كنم آيا توبهام پذيرفته است ؟ امام ( ع ) به او اطمينان داد .

اين پيرمرد را به خاطر همين آگاهى شهيد كردند .

بارى , قافله اسيران راه خدا را در جلو مسجد جامع دمشق متوقف ساختند .

سپس آنها را در حالى كه به طنابها بسته بودند به زندانى منتقل كردند .

چند روزى را در زندان گذراندند , زندانى خراب .

به هر حال يزيد در نظر داشت با دعوت ازبرجستگان هر مذهب و سفيران و بزرگان و چاپلوسان دربارى مجلسى فراهم كند تا پيروزى ظاهرى خود را به همه نشان دهد .

در اين مجلس يزيد همان جسارتى را نسبت به سر مقدس حضرت سيد الشهداء انجام داد كه ابن زياد , دست نشانده پليدش در كوفه انجام داده بود .

چوب دستى خود را بر لب و دندانى نواخت كه بوسهگاه حضرت رسول الله ( ص ) و على مرتضى و فاطمه زهرا عليهما السلام بوده است .

وقتى زينب ( ع ) اين جسارت را از يزيد مشاهده فرمود و اولين سخنى كه يزيد به حضرت سيد سجاد ( ع ) گفت چنين بود : شكر خداى را كه شما را رسوا ساخت , بى درنگ حضرت زينب ( ع ) در چنان مجلسى بپاخاست .

دلش به جوش آمد و زبان به ملامت يزيد و يزيديان گشود و با فصاحت و بلاغت علوى پيام خون و شهادت را بيان فرمودو در سنگر افشاگرى پرده از روى سيهكارى يزيد و يزيديان برداشت , و خليفه مسلمين را رسواتر از مردم كوفه نمود .

اما يزيد سر به زير انداخت و آن ضربات كوبنده و بر باد دهنده شخصيت كاذب خود را تحمل كرد , و تنها براى جواب بيتى خواند كه ترجمه آن اين است : ناله و ضجه از داغديدگان رواست و زنان اجير نوحهكننده را مرگ درگذشته آسان است .

امام سجاد ( ع ) در دمشق علاوه بر سخنانى كه حضرت سجاد ( ع ) با استناد به قرآن كريم فرمود و حقيقت را آشكار كرد , حضرت زين العابدين ( ع ) وقتى با يزيد روبرو شد - در حالى كه ازكوفه تا دمشق زير زنجير بود - فرمود : اى يزيد , به خدا قسم , چه گمان ميبرى اگرپيغمبر خدا ( ص ) ما را به اين حال بنگرد ؟ اين جمله چنان در يزيد اثر كرد كه دستور داد زنجير را از آن حضرت برداشتند , و همه اطرافيان از آن سخن گريستند .

فرصت بهترى كه در شام به دست امام چهارم آمد , روزى بود كه خطيب رسمى بالاى منبر رفت و در بدگويى على ( ع ) و اولاد طاهرينش و خوبى معاويه و يزيد داد سخن داد .

امام سجاد ( ع ) به يزيد گفت : به من هم اجازه ميدهى روى اين چوبهابروم و سخنانى بگويم كه هم خدا را خشنود سازد و هم براى مردم موجب اجر و ثواب باشد ؟ يزيد نميخواست اجازه دهد , زيرا از علم و معرفت و فصاحت و بلاغت خانواده عصمت عليهم السلام آگاه بود و بر خود ميترسيد .

مردم اصرار كردند .

ناچار يزيد قبول كرد .

امام چهارم ( ع ) پاى به منبر گذاشت و آنچنان سخن گفت كه دلها از جا كنده شد و اشكها يكباره فرو ريخت و شيون از ميان زن و مردبرخاست .

خلاصه بيانات امام ( ع ) چنين بود : اى مردم شش چيز را خدا به ما داده است و برترى ما بر ديگران بر هفت پايه است .

علم نزد ماست , حلم نزد ماست , جود و كرم نزد ماست , فصاحت وشجاعت نزد ماست , دوستى قلبى مؤمنين مال ماست .

خدا چنين خواسته است كه مردم با ايمان ما را دوست بدارند , و اين كارى است كه دشمنان ما نميتوانند از آن جلوگيرى كنند .

سپس فرمود : پيغمبر خدا محمد ( ص ) از ماست , وصى او على بن ابيطالب از ماست , حمزه سيد الشهداء از ماست , جعفر طيار از ماست , دو سبط اين امت حسن و حسين ( ع ) از ماست , مهدى اين امت و امام زمان از ماست .

سپس امام خود را معرفى كرد و كار به جايى رسيد كه خواستند سخن امام را قطع كنند , پس دستور دادند تا مؤذن اذان بگويد .

امام ( ع ) سكوت كرد .

تا مؤذن گفت : اشهد ان محمدا رسول الله .

امام عمامه از سر برگرفت و گفت : اى مؤذن تورا به حق همين محمد خاموش باش .

سپس رو به يزيد كرد و گفت : آيا اين پيامبرارجمند جد تو است يا جد ما ؟ اگر بگويى جد تو است همه ميدانند دروغ ميگويى , واگر بگويى جد ماست , پس چرا فرزندش حسين ( ع ) را كشتى ؟ چرا فرزندانش را كشتى ؟ چرا اموالش را غارت كردى ؟ چرا زنان و بچههايش را اسير كردى ؟ سپس امام ( ع ) دست برد و گريبان چاك زد و همه اهل مجلس را منقلب نمود .

براستى آشوبى به پا شد .

اين پيام حماسى عاشورا بود كه به گوش همه ميرسيد .

اين نداى حق بود كه به گوش تاريخ ميرسيد .

يزيد در برابر اين اعتراضها زبان به طعن و لعن ابن زياد گشود و حتى بعضى ازلشكريان را كه همراه اسيران آمده بودند - بظاهر - مورد عتاب و سرزنش قرارداد .

سرانجام بيمناك شد و از آنان روى پوشيد و سعى كرد كمتر با مردم تماس بگيرد .

به هر حال , يزيد بر اثر افشاگريهاى امام ( ع ) و پريشان حالى اوضاع مجبورشد در صدد استمالت و دلجويى حال اسيران برآيد .

از امام سجاد ( ع ) پرسيد : آياميل داريد پيش ما در شام بمانيد يا به مدينه برويد ؟ امام سجاد ( ع ) و زينب كبرى ( ع ) فرمودند : ميل داريم پهلوى قبر جدمان در مدينه باشيم .

حركت به مدينه در ماه صفر سال 61 هجرى اهل بيت عصمت با جلال و عزت به سوى مدينه حركت كردند .

نعمان بن بشير با پانصد نفر به دستور يزيد كاروان را همراهى كرد .

امام سجاد و زينب كبرى و ساير اهل بيت به مدينه نزديك ميشدند .

امام سجاد ( ع )محلى در خارج شهر مدينه را انتخاب فرمود و دستور داد قافله در آنجا بماند .

نعمان بن بشير و همراهانش را اجازه مراجعت داد .

امام ( ع ) دستور داد در همان محل خيه هايى برافراشتند .

آنگاه به بشير بن جذلم فرمود مرثيهاى بسراى و مردم مدينه را از ورود ما آگاه كن .

بشير يكسر به مدينه رفت و در كنار قبر رسول الله ( ص ) با حضور مردم مدينه ايستاد و اشعارى سرود كه ترجمه آن چنين است : هان و اينك اين اشكهاى من است كه روان است .

آوخ بود در كربلا بگذاشتند , و سرش را بر نيزه شهربه شهر گردانيدند .

شهر يكباره از جاى كنده شد .

زنان بنى هاشم صدا به ضجه وناله و شيون برداشتند .

مردم در خروج از منزلهاى خود و هجوم به سوى خارج شهر بريكديگر سبقت گرفتند .

بشير ميگويد : اسب را رها كردم و خود را به عجله به خيمه اهل بيت پيغمبر رساندم .

در اين موقع حضرت سجاد ( ع ) از خيمه بيرون آمد و درحالى كه اشكهاى روان خود را با دستمالى پاك ميكرد به مردم اشاره كرد ساكت شوند , و پس از حمد و ثناى الهى لب به سخن گشود و از واقعه جانگداز كربلا سخن گفت .

از جمله فرمود : اگر رسول الله ( ص ) جد ما به قتل و غارت و زجر وآزار ما دستور ميداد , بيش از اين بر ما ستم نميرفت , و حال اينكه به حمايت وحرمت ما سفارش بسيار شده بود .

به خدا سوگند به ما رحمت و عنايت فرمايد و ازدشمنان ما انتقام بگيرد .

سپس امام سجاد ( ع ) و زينب كبرى ( ع ) و ياران و دلسوختگان عزاى حسينى وارد مدينه شدند .

ابتدا به حرم جد خود حضرت رسول الله ( ص ) و سپس به بقيع رفتند و شكايت مردم جفاپيشه را با چشمانى اشك ريزان بيان نمودند .

مدتها درمدينه عزاى حسينى برقرار بود .

و امام ( ع ) و زينب كبرى از مصيبت بى نظيركربلا سخن ميگفتند و شهادت هدفدار امام حسين ( ع ) را و پيام او را به مردم تعليم ميدادند و فساد دستگاه حكومت را بر ملا ميكردند تا مردم به عمق مصيبت پى ببرند و از ستمگران روزگار انتقام خواستن را ياد بگيرند .

آن روز در جهان اسلام چهار نقطه بسيار حساس و مهم بود : دمشق , كوفه , مكه و مدينه , حرم مقدس رسول الله مركز يادها و خاطره اسلام عزيز و پيامبر گرامى ( ص ) .

امام سجاد در هر چهار نقطه نقش حساس ايفا فرمود , و به دنبال آن بيدارى مردم و قيامها و انقلابات كوچك و بزرگ و نارضايتى عميق مردم آغاز شد .

از آن پس تاريخ اسلام شاهد قيامهايى بود كه از رستاخيز حسينى در كربلا مايه ميگرفت , از جمله واقعه حره كه سال بعد اتفاق افتاد , و كارگزاران يزيد دربرابر قيام مردم مدينه كشتارهاى عظيم به راه انداختند .

اولاد على ( ع ) هر يك در گوشه و كنار در صدد قيام و انتقام بودند تا سرانجام به قيام ابو مسلم خراسانى و انقراض سلسله ناپاك بنى اميه منتهى شد .

مبارزه و انتقاد از رفتار خودخواهانه و غير عادلانه خلفاى بنى اميه و بنى عباس به صورتهاى مختلف در مسلمانان بخصوص در شيعيان على ( ع ) در طول تاريخ ‌زنده شد و شيعه به عنوان عنصر مقاوم و مبارز كه حامل پيام خون و شهادت بود درصحنه تاريخ معرفى گرديد .

گرچه شيعيان هميشه زجرها ديده و شكنجهها بر خود همواركردهاند , ولى هميشه اين روحيه انقلابى را حتى تا امروز - پس از چهارده قرن - درخود حفظ كردهاند .

امام سجاد ( ع ) گرچه بظاهر در خانه نشست , ولى هميشه پيام شهادت ومبارزه را در برابر ستمگران به زبان دعا و وعظ بيان ميفرمود و با خواص شيعيان خود مانند ابو حمزه ثمالى و ابو خالد كابلى و ... در تماس بود , و در عين حال به امر به معروف و نهى از منكر اشتغال داشت , و شيعيان خاص وى معارف دينى و احكام اسلامى را از آن حضرت ميگرفتند و در ميان شيعيان منتشر ميكردند , واز اين راه ابعاد تشيع توسعه فراوانى يافت .

بر اثر اين مبارزات پنهان و آشكار بود كه براى بار دوم امام سجاد را به امر عبد الملك خليفه اموى , با بند وزنجير از مدينه به شام جلب كردند , و بعد از زمانى به مدينه برگرداندند .

امام سجاد ( ع ) در مدت 35 سال امامت با روشن بينى خاص خود هر جا لازم بود , براى بيدارى مردم و تهييج آنها عليه ظلم و ستمگرى و گمراهى كوشيد , و درموارد بسيارى به خدمات اجتماعى وسيعى در زمينه حمايت بينوايان و خاندانهاى بى سرپرست پرداخت , و نيز از طريق دعاهايى كه مجموعه آنها در صحيفه سجاديه گردآمده است , به نشر معارف اسلام و تهذيب نفس و اخلاق و بيدارى مردم اقدام نمود .

صحيفه سجاديه صحيفه سجاديه كه از ارزندهترين آثار اسلامى است , شامل 57 دعا است كه مشتمل بر دقيقترين مسائل توحيدى و عبادى و اجتماعى و اخلاقى است , و بدان زبورآل محمد ( ص ) نيز ميگويند .

يكى از حوادث تاريخ كه دورنمايى از تلأ لؤ شخصيت امام سجاد ( ع ) را به مامينماياند - گرچه سراسر زندگى امام درخشندگى و شور ايمان است - قصيدهاى است كه فرزدق شاعر در مدح امام ( ع ) در برابر كعبه معظمه سروده است .

مورخان نوشتهاند : در دوران حكومت وليد بن عبد الملك اموى , وليعهد وبرادرش هشام بن عبد الملك به قصد حج , به مكه آمد و به آهنگ طواف قدم در مسجد الحرام گذاشت .

چون به منظور استلام حجر الاسود به نزديك كعبه رسيد , فشارجمعيت ميان او و حطيم حائل شد , ناگزير قدم واپس نهاد و بر منبرى كه براى وى نصب كردند , به انتظار فروكاستن ازدحام جمعيت بنشست و بزرگان شام كه همراه اوبودند در اطرافش جمع شدند و به تماشاى مطاف پرداختند .

در اين هنگام كوكبه جلال حضرت على بن الحسين عليهما السلام كه سيمايش از همگان زيباتر وجامه هايش ازهمگان پاكيزهتر و شميم نسيمش از همه طواف كنندگان دلپذيرتر بود , از افق مسجدبدرخشيد و به مطاف درآمد , و چون به نزديك حجر الاسود رسيد , موج جمعيت دربرابر هيبت و عظمتش واپس نشست و منطقه استلام را در برابرش خالى از ازدحام ساخت , تا به آسانى دست به حجر الاسود رساند و به طواف پرداخت .

تماشاى اين منظره موجى از خشم و حسد در دل و جان هشام بن عبد الملك برانگيخت و در همين حال كه آتش كينه در درونش زبانه ميكشيد , يكى از بزرگان شام رو به او كرد و با لحنى آميخته به حيرت گفت : اين كيست كه تمام جمعيت به تجليل و تكريم او پرداختند و صحنه مطاف براى او خلوت گرديد ؟ هشام با آن كه شخصيت امام را نيك ميشناخت , اما از شدت كينه و حسد و از بيم آن كه درباريانش به او مايل شوند و تحت تأ ثير مقام و كلامش قرار گيرند , خود را به نادانى زد و در جواب مرد شامى گفت : او را نميشناسم .

در اين هنگام روح حساس ابو فراس ( فرزدق ) از اين تجاهل و حق كشى سخت آزرده شد و با آن كه خودشاعر دربار اموى بود , بدون آن كه از قهر و سطوت هشام بترسد و از درندهخويى آن امير مغرور خودكامه بر جان خود بينديشد , رو به مرد شامى كرد و گفت : اگر خواهى تا شخصيت او را بشناسى از من بپرس , من او را نيك ميشناسم .

آن گاه فرزدق در لحظهاى از لحظات تجلى ايمان و معراج روح , قصيده جاويدان خود را كه از الهام وجدان بيدارش مايه ميگرفت , با حماسه هاى افروخته و آهنگى پرشور سيل آسا بر زبان راند , و اينك دو بيتى از آن قصيده و قسمتى از ترجمه آن : هذا الذى تعرف البطحاء وطأ ته والبيت يعرفه والحل والحرم هذا الذى احمد المخت ـار والده صلى عليه الهى ما جرى القلم اين كه تو او را نميشناسى , همان كسى است كه سرزمين بطحاء جاى گامهايش را ميشناسد و كعبه و حل و حرم در شناسائيش همدم و همقدمند .

اين كسى است كه احمد مختار پدر اوست , كه تا هر زمان قلم قضا در كارباشد , درود و رحمت خدا بر روان پاك او روان باد ... اين فرزند فاطمه , سروربانوان جهان است و پسر پاكيزه گوهر وصى پيغمبر است , كه آتش قهر و شعله انتقام خدا از زبانه تيغ بى دريغش هميدرخشد ... .

و از اين دست اشعارى سرود كه همچون خورشيد بر تارك آسمان ولايت ميدرخشد ونور ميپاشد .

وقتى قصيده فرزدق به پايان رسيد , هشام مانند كسى كه از خوابى گران بيدارشده باشد , خشمگين و آشفته به فرزدق گفت : چرا چنين شعرى - تا كنون - در مدح ما نسرودهاى ؟ فرزدق گفت : جدى بمانند جد او و پدرى همشأ ن پدر او و مادرى پاكيزه گوهر مانند مادر او بياور تا تو را نيز مانند او بستايم .

هشام برآشفت و دستور داد تا نام شاعر را از دفتر جوايز حذف كنند و او رادر سرزمين عسفان ميان مكه و مدينه به بند و زندان كشند .

چون اين خبر به حضرت سجاد ( ع ) رسيد دستور فرمود دوازده هزار درهم به رسم صله و جايزه نزد فرزدق بفرستند و عذر بخواهند كه بيش از اين مقدور نيست .

فرزدق صله را نپذيرفت و پيغام داد : من اين قصيده را براى رضاى خدا و رسول خداو دفاع از حق سرودهام و صلهاى نميخواهم .

امام ( ع ) صله را بازپس فرستاد و اورا سوگند داد كه بپذيرد و اطمينان داد كه چيزى از ارزش واقعى آن , در نزد خداكم نخواهد شد .

بارى , اين فضايل و ارزشهاى واقعى است كه دشمن را بر سر كينه و انتقام ميآورد .

چنانكه نوشتهاند : سرانجام به تحريك هشام , خليفه اموى , وليد بن عبد الملك , امام زين العابدين و سيد الساجدين ( ع ) را مسموم كرد و در سال 95هجرى درگذشت و در بقيع مدفون شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:34  توسط رضا امجدی  | 
امام حسن مجتبی « علیه السلام » در نیمه رمضان سال دوم هجری به دنیا آمد . پیامبر ( ص ) نام فرزند هارون ( وزیز و صی حضرت موسی « علیه السلام » ) را برگزید . چون پدرش علی «‌علیه السلام » به منزله هارون بود برای پیامبر.«شُبر» کمله ای عبری است , که به عربی می شود حسن . نام حسن واقعا برازنده ایشان بود . چهره زیبا و خصائل اخلاقی او دقیقا مانند پدر بزرگ عزیزش رسولخدا ( ص) بود . در هفتیمن روز تولدش پیامبر ( ص ) گوسفندی خرید و برای سلامتی فرزند عزیزش قربانی کرد, که بعد ها این عمل بنام عقیقه سنت شده . امام حسن «علیه السلام » در روزگاری سخت متولد شدند . تقریبا تمام جنگهای صدر اسلام در این هفت سال آغازین عمر شریف ایشان اتفاق افتاد . امام حسن « علیه السلام » از همان کودکی به یادگیری قرآن و سخنان حکیمانه و طریقه نبرد و وشجاعت و دینداری پرادختند ؛ آنهم در محضر عالیترین اسطوره های دین و انسانیت . هفت سال بعد از ولایت ایشان پیامبر ( ص) وفات یافت و مشکلات خلافت و خیانت عناصر منافق آغاز شد. بدون شک سخت ترین ایام عمر مبارک ایشان بین وفات حضرت رسول « صلی الله علیه اله » و شهادت مادرشان فاطمه زهرا( س) بوده است . درباره شهادت مظلومانه حضرت فاطمه ( س ) همه مطالب بسیاری شنیده ایم . به این ترتیب خلافت بدست ابو بکر و دوسال بعد به دست عمر رسید . علی « علیه السلام » در مظلومیت و تنهایی در سکوت خاص خویش منتظر فرصت بود . درروزگار عثمان , امام حسن علیه السلام به 20 سالگی رسیده بودند . سال 28 هجری بین مسلمانان و مردم شمال آخرین جنگی رخ داد که امام حسن «علیه السلام » در آن جنگ شرکت داشتند و رشادت و شجاعتشان زبا نزد شد . اگر چه خلافت عثمان را هرگز قبول نداشتند ولی برای دین اسلام به میدان جنگ رفتند . عثمان فردی ناتوان و بی لیاقت بود و دست افراد حقیر و ذلیلی که در زمان رسو ل خدا مطرود بودند, باز گذاشت . عثمان حتی ابوذر را که در اسلام به یار صدیق پیامبر ( ص) معروف بود به منطقه بی آب و هوائی تبعید کرد, تا در غربت و تنهائی جان سپرد . آری اینها روزگاری است که جوانی امام حسن « علیه السلام » غریبانه در آن شاهد رنجهای فراوان است . پس از عثمان بنابه درخواست توده مردم . علی « علیه السلام » خلافت را پذیرفت اگر چه هرگز مردم را لایق نمی دید که خلیفه ایشان باشند . جنگ جمل اولین نبرد بعد از خلافت علی( ع ) بود با گروهی که «ناکثین» معروف شدند. دوران جنگ همه دیدند که جنگ آوری و قدرت علی « علیه السلام » چگونه در وجود امام حسن مجتبی (‌ع ) جوشان است . جنگ بعدی به فتنه گری معاویه در صفین به راه افتاد و یا غیان این جنگ ( قاسطین ) حدود سه سال با خلافت علی ( ع ) درگیر بودند و بالاخره با پول و رشوه های معاویه و حیله عمروعاص ملعون به نفع معاویه تمام شد و نتایج این جنگ بسیار تلخ بود . آنقدر که علی « علیه السلام» آرزوی مرگ نمود و بعد ها امام حسن « علیه السلام » مجبور به صلح با معاویه گردید . بدون توضیح روزگار خلافت علی « علیه السلام » نمی توان به ذهنیت درستی از فضای زندگی امام حسن مجتبی « علیه السلام » دست یافت . جنگ دیگری توسط گروهی نادان و متعصب در نهروان اتفاق افتاد خوارج که ابن ملجم ملعون از ایشان است به مارقین معروفند . آری امام حسن « علیه السلام » در کنار پدر تمام این روز گار پر ظلم را بعد از وفات پیامبر ( ص ) تحمل کرد . بعد از شهادت علی « علیه السلام » بالاخره مردم امام حسن « علیه السلام » را برای خلافت بر معاویه ترجیح دادند . امام که مردم منافق زمانه اش را خوب می شناخت ابتدا خلافت را قبول نمی کرد و با لاخره با اصرار مردم پذیرفت . البته مشروط به اینکه هر چه امام بگوید چه جنگ چه صلح همه بپذیرند. اولین اقدام ایشان بعد از خلافت یکطرفه کردن حضور معاویه بود در سرزمین خلافت امام معصوم معاویه چه جایگاهی دارد ؟ برای همین قبل از اعلام جنگ امام حسن «علیه السلام »نامه ای برای معاویه نوشت و او را به تبعیت از خود فرا خواند . معاویه نپذیرفت و گفت مسئله من و تو درست شبیه مسئله پدر تو و ابوبکر است .تو باید خانه نشین و من حکومت کنم . امام آماده جنگ شد و به تمام کسانی که با او تبعیت کرده بودند ندا داد ؛ اما ایشان به بهانه های واهی حاضر به همکاری درنبرد نشدند . امام «عبید اله بن عباس» را با 12 هزار نفر بسوی معاویه فرستاد تا آماده نبرد شوند و به او دستور داد که چگونه رفتار کند تا از پشت سر امام به آنها برسد . ولی چندی نگذشت که در میان سپاه « عبید اله بن عباس » خبر پیچید امام صلح با معاویه را پذیرفت است . معاویه نامه ای به ابن عباس نوشت با پانصد هزار درهم نقدا و پانصد هزار درهم هنگام پیوستن به لشکریان او «عبید اله بن عباس» هم که فرمانده لشکر بود شبانه با نیمی از سپاه به اردوی معاویه پیوستند . آخرین ضربه را نیز اشراف و سرشناسان دنیا دوست زدند . آنها با نوشتن نامه قول هر همکاری را به معاویه دادند . در این ایام امام حسن مجتبی « علیه السلام »آنقدر تنها بود, که در میان خودی ها حاضر نیز با زره بر تن به نماز می ایستا د . بالاخره امام بعد از هفت ماه خلافت بر مردمی منافق و نادان و بی ایمان مجبور به پذیرش صلح شد و معاویه به حکومت رسید . با لاخره در 28 صفر سال 50 ه. ق توسط همسر فریب خورده اش مسموم شد و به شهادت رسیده . اما دشمنان از جنازه آن حضرت هم دست بردار نبودند . گروهی به سر کردگی عایشه و مروان حکم مانع از دفن آنحضرت در جوار پیامبر شدند و جنازه را تیرباران کردند . امام حسین « علیه السلام » که بنا به وصیت برادر اجازه درگیری نداشتند , جنازه ایشان را در قبرستان بقیع کنار مادر بزرگ گرامیشان فاطمه بنت اسد به خاک سپردند .پیامبر ( ص) می فرمودند : هر کس بخواهد آقای جوانان بهشت بنگرد به حسن نگاه کند . وصف نیکی ها و خصایل ایشان بسیار زیاد داشت . حدیث زیر درسی است از آنحضرت : مکارم اخلاق ده صفت است: راستگویی , درستکاری , بخشندگی , نیکخوئی , پاداش خیر پیوند با خویشان , حمایت از همسایگان ,‌حق شناسی , میهمان نوازی و سر آمد همه مکارم حیاء‌ است . ضمنا می توانید به کتابهای زیر مراجعه کنید : زندگانی حسن بن علی«علیه السلام », باقر شریف قریشی , زندگانی امام حسن مجتبی« علیه السلام», عماد زداه در مکتب کریم اهل بیت اما حسن مجتبی « علیه السلام »سخنان امام حسن مجتبی«علیه السلام », سید حسن شیرازی حقایق پنهان ( زندگی سیاسی امام حسن مجتبی« علیه السلام », جعفر سبحانی اولین گل زهرا ( س ) علی ثقفی, دکتر قائمیمنابع :1- اولین گل زهراء , علی ثقفی .2- بوستان شهادت , نشر شاهد , سخنان امام خیمنی ( ره ) 3- ابواب معرفت از بیانات امام خمینی (ره ) 4- نهج البلاغه , 5- شناخت اسلام , دکتر بهشتی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:19  توسط رضا امجدی  | 
حضرت علی ( ع ) نخستين فرزند خانواده هاشمی است که پدر و مادر او هر دو فرزند هاشم اند . پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف است و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف مي باشد . خاندان هاشمی از لحاظ فضائل اخلاقی و صفات عاليه انسانی در قبيله قريش و اين طايفه در طوايف عرب ، زبانزد خاص و عام بوده است . فتوت ، مروت ، شجاعت و بسياری از فضايل ديگر اختصاص به بني هاشم داشته است . يک از اين فضيلتها در مرتبه عالی در وجود مبارک حضرت علی ( ع ) موجود بوده است . فاطمه دختر اسد به هنگام درد زايمان راه مسجدالحرام را در پيش گرفت و خود را به ديوار کعبه نزديک ساخت و چنين گفت : " خداوندا ! به تو و پيامبران و کتابهايی که از طرف تو نازل شده اند و نيز به سخن جدم ابراهيم سازنده اين خانه ايمان راسخ دارم . پرودگارا ! به پاس احترام کسی که اين خانه را ساخت ، و به حق " کودکی که در رحم من است ، تولد اين کودک را بر من آسان فرما ! لحظه ای نگذشت که ديوار جنوب شرقی کعبه در برابر ديدگان عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن تعف شکافته شد . فاطمه وارد کعبه شد ، و ديوار به هم پيوست . فاطمه تا سه روز در شريفترين مکان گيتی مهمان خدا بود . و نوزاد خويش سه روز پس از سيزدهم رجب سي ام عام الفيل فاطمه را به دنيا آورد . دختر اسد از همان شکاف ديوار که دوباره گشوده شده بود بيرون آمد و گفت :" پيامی از غيب شنيدم که نامش را " علی " بگذار . " دوران کودکي حضرت علی ( ع ) تا سه سالگی نزد پدر و مادرش بسر برد و از آنجا که خداوند مي خواست ايشان به کمالات بيشتری نائل آيد ، پيامبر اکرم ( ص ) وی را از بدو تولد تحت تربيت غير مستقيم خود قرار داد . تا آنکه ، خشکسالی عجيبی در مکه واقع شد . ابوطالب عموی پيامبر ، با چند فرزند با هزينه سنگين زندگی روبرو شد . رسول اکرم ( ص ) با مشورت عموی خود عباس توافق کردند که هر يک از آنان فرزندی از ابوطالب را به نزد خود ببرند تا گشايشی در کار ابوطالب باشد . عباس ، جعفر را و پيامبر ( ص ) ، علی ( ع ) را به خانه خود بردند . به اين طريق حضرت علی ( ع ) به طور کامل در کنار پيامبر قرار گرفت . علی ( ع ) آنچنان با پيامبر ( ص ) همراه بود ، حتی هرگاه پيامبر از شهر خارج مي شد و به کوه و بيابان مي رفت او را نيز همراه خود مي برد . بعثت پيامبر ( ص ) و حضرت علی ( ع ) شکی نيست که سبقت در کارهای خير نوعی امتياز و فضيلت است . و خداوند در آيات بسياری بندگانش را به انجام آنها ، و سبقت گرفتن بر يکديگر دعوت فرموده است . از فضايل حضرت علی ( ع ) است که او نخستين فرد ايمان آورنده به پيامبر ( ص ) باشند . ابن ابي الحديد در اين باره مي گويد : بدان که در ميان اکابر و بزرگان و متکلمين گروه " معتزله " اختلافی نيست که علي بن ابيطالب نخستين فردی است که به اسلام ايمان آورده و پيامبر خدا را تاييد کرده است . حضرت علی ( ع ) نخستين ياور پيامبر ( ص ) پس از وحی خدا و برگزيده شدن حضرت محمد ( ص ) به پيامبری و سه سال دعوت مخفيانه ، سرانجام پيک وحی فرا رسيد و فرمان دعوت همگانی داده شد . در اين ميان تنها حضرت علی ( ع ) مجری طرحهای پيامبر ( ص ) در دعوت الهيش و تنها همراه و دلسوز آن حضرت در ضيافتی بود که وی برای آشناکردن خويشاوندانش با اسلام و دعوتشان به دين خدا ترتيب داد . در همين ضيافت پيامبر ( ص ) از حاضران سؤوال کرد : چه کسی از شما مرا در اين راه کمک مي کند تا برادر و وصی و نماينده من در ميان شما باشد ؟ فقط علی ( ع ) پاسخ داد : ای پيامبر خدا ! من تو را در اين راه ياری مي کنم پيامبر ( ص ) بعد از سه بار تکرار سؤوال و شنيدن همان جواب فرمود : ای خويشاوندان و بستگان من ، بدانيد که علی ( ع ) برادر و وصی و خليفه پس از من در ميان شماست . از افتخارات ديگر حضرت علی ( ع ) اين است که با شجاعت کامل برای خنثی کردن توطئه مشرکان مبنی بر قتل رسول خدا ( ص ) در بستر ايشان خوابيد و زمينه هجرت پيامبر ( ص ) را آماده ساخت . حضرت علی ( ع ) بعد از هجرت بعد از هجرت حضرت علی ( ع ) و پيامبر ( ص ) به مدينه دو نمونه از فضايل علی ( ع ) را بيان مي نمائيم : 1 - جانبازی و فداکاری در ميدان جهاد : حضور وی در 26 غزوه از 27غزوه پيامبر ( ص ) و شرکت در سريه های مختلف از افتخارات و فضايل آن حضرت است . 2 - ضبط و کتابت وحی ( قرآن ) کتابت وحی و تنظيم بسياری از اسناد تاريخی و سياسی و نوشتن نامه های تبليغی و دعوتی از کارهای حساس و پرارج امام ( ع ) بود . ايشان آيات قرآن چه مکی و چه مدنی ، را ضبط مي کرد . به همين علت است که وی را از کاتبان وحی و حافظان قرآن به شمار مي آورند . در اين دوران بود که پيامبر ( ص ) فرمان اخوت و برادری مسلمانان را صادر فرمود و با حضرت علی ( ع ) پيمان برادری و اخوت بست و به حضرت علی ( ع ) فرمود : " تو برادر من در اين جهان و سرای ديگر هستی . به خدايی که مرا به حق برانگيخته است ... تو را به برادری خود انتخاب مي کنم ، اخوتی که دامنه آن هر دو جهان را فرا گيرد . " حضرت علی ( ع ) داماد رسول اکرم ( ص ) عمر و ابوبکر با مشورت با سعد معاذ رئيس قبيله اوس دريافتند جز علی ( ع ) کسی شايستگی زهرا ( س ) را ندارد . لذا هنگامی که علی ( ع ) در ميان نخلهای باغ يکی از انصار مشغول آبياری بود موضوع را با ايشان در ميان نهادند و ايشان فرمود : دختر پيامبر ( ص ) مورد ميل و علاقه من است . و به سوی خانه رسول به راه افتاد . وقتی به حضور رسول اکرم ( ص ) رسيد ، عظمت محضر پيامبر ( ص ) مانع از آن شد که سخنی بگويد ، تا اينکه رسول اکرم ( ص ) علت رجوع ايشان را جويا شد و حضرت علی ( ع ) با تکيه به فضايل و تقوا و سوابق درخشان خود در اسلام فرمود : " آيا صلاح مي دانيد که فاطمه را در عقد من درآوريد ؟ " پس از موافقت حضرت زهرا ( س ) آن حضرت به دامادی رسول اکرم ( ص ) نائل آمدند . غدير خم پيامبر ( ص ) بعد از اتمام مراسم حج در آخرين سال عمر پربرکتش در راه برگشت در محلی به نام غديرخم در نزديکی جحفه دستور توقف داد ، زيرا پيک وحی فرمان داده بود که پيامبر ( ص ) بايد رسالتش را به اتمام برساند . پس از نماز ظهر پيامبر ( ص ) بر بالای منبری از جهاز شتران رفت و فرمود : " ای مردم ! نزديک است که من دعوت حق را لبيک گويم و از ميان شما بروم درباره من چه فکر مي کنيد ؟ " مردم گفتند : " گواهی مي دهيم که تو آيين خدا را تبليغ مي کردی " پيامبر فرمود : " آيا شما گواهی نمي دهيد که جز خدای يگانه ، خدايی نيست و محمد بنده خدا و پيامبر اوست ؟ " مردم گفتند : " آری ، گواهی مي دهيم . " سپس پيامبر ( ص ) دست حضرت علی ( ع ) را بالا گرفت و فرمود : " ای مردم ! در نزد مؤمنان سزاوارتر از خودشان کيست ؟ " مردم گفتند : " خداوند و پيامبر او بهتر مي دانند . " سپس پيامبر فرموند : " ای مردم ! هر کس من مولا و رهبر او هستم ، علی هم مولا و رهبر اوست . " و اين جمله را سه بار تکرار فرمودند . بعد مردم اين انتخاب را به حضرت علی ( ع ) تبريک گفتند و با وی بيعت نمودند . حضرت علی ( ع ) بعد از رحلت رسول اکرم ( ص ) پس از رحلت رسول اکرم ( ص ) به علت شرايط خاصی که بوجود آمده بود ، حضرت علی ( ع ) از صحنه اجتماع کناره گرفت و سکوت اختيار کرد. نه در جهادی شرکت مي کرد و نه در اجتماع به طور رسمی سخن مي گفت . شمشير در نيام کرد و به وظايف فردی و سازندگی افراد مي پرداخت . فعاليتهای امام در اين دوران به طور خلاصه اينگونه است : 1 - عبادت خدا آنهم در شان حضرت علی ( ع ) 2 - تفسير قرآن و حل مسائل دينی و فتوای حکم حوادثی که در طول 23سال زندگی پيامبر ( ص ) مشابه نداشت . 3 - پاسخ به پرسشهای دانشمندان ملل و شهرهای ديگر . 4 - بيان حکم بسياری از رويدادهای نوظهور که در اسلام سابقه نداشت . 5 - حل مسائل هنگامی که دستگاه خلافت در مسائل سياسی و پاره ای از مشکلات با بن بست روبرو مي شد . 6 - تربيت و پرورش گروهی که از ضمير پاک و روح آماده ، برای سير و سلوک برخوردار هستند . 7 - کار و کوشش برای تامين زندگی بسياری از بينوايان و درماندگان تا آنجا که با دست خويش باغ احداث مي کرد و قنات استخراج مي نمود و سپس آنها را در راه خدا وقف مي نمود . خلافت حضرت علی ( ع ) در زمان خلافت حضرت علی ( ع ) جنگهای فراوانی رخ داد از جمله صفين ، جمل و نهروان که هر يک پيامدهای خاصی به دنبال داشت . شهادت امام علی ( ع ) بعد از جنگ نهروان و سرکوب خوارج برخی از خوارج از جمله عبدالرحمان بن ملجم مرادی ، و برک بن عبدالله تميمی و عمروبن بکر تميمی در يکی از شبها گرد هم آمدند و اوضاع آن روز و خونريزي ها و جنگهای داخلی را بررسی کردند و از نهروان و کشتگان خود ياد کردند و سرانجام به اين نتيجه رسيدند که باعث اين خونريزی و برادرکشی حضرت علی ( ع ) و معاويه و عمروعاص است . و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند ، مسلمانان تکليف خود را خواهنددانست . سپس با هم پيمان بستند که هر يک از آنان متعهد کشتن يکی از سه نفر گردد . ابن ملجم متعهد قتل امام علی ( ع ) شد و در شب نوزدهم ماه رمضان همراه چند نفر در مسجد کوفه نشستند . آن شب حضرت علی ( ع ) در خانه دخترش مهمان بودند و از واقعه صبح با خبر بودند ، وقتی موضوع را با دخترش در ميان نهاد ، ام کلثوم گفت : فردا جعده را به مسجد بفرستيد . حضرت علی ( ع ) فرمود : از قضای الهی نمي توان گريخت . آنگاه کمربند خود را محکم بست و در حالی که اين دو بيت را زمزمه مي کرد عازم مسجد شد . کمر خود را برای مرگ محکم ببند ، زيرا مرگ تو را ملاقات خواهدکرد . و از مرگ ، آنگاه که به سرای تو درآيد . جزع و فرياد مکن ابن ملجم ، در حالی که حضرت علی ( ع ) در سجده بودند ، ضربتی بر فرق مبارک خون از سر حضرتش در محراب جاری شد و محاسن آن حضرت وارد ساخت . شريفش را رنگين کرد . در اين حال آن حضرت فرمود : " فزت و رب الکعبه " به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم سپس آيه 55سوره طه را تلاوت فرمود : " شما را از خاک آفريديم و در آن بازتان مي گردانيم و بار ديگر از آن بيرونتان مي آوريم . حضرت علی ( ع ) در واپسين لحظات زندگی نيز به فکر صلاح و سعادت مردم بود و به فرزندان و بستگان و تمام مسلمانان چنين وصيت فرمود : " شما را به پرهيزکاری سفارش مي کنم و به اينکه کارهای خود را منظم کنيد و اينکه همواره در فکر اصلاح بين مسلمانان باشيد . يتيمان را فراموش نکنيد ، حقوق همسايگان را مراعات کنيد . قرآن را برنامه ی عملی خود قرار دهيد . نماز را بسيار گرامی بداريد که ستون دين شماست . حضرت علی ( ع ) در 21ماه رمضان به شهادت رسيد و در نجف اشرف به خاک سپرده شد ، و مزارش ميعادگاه عاشقان حق و حقيقت شد . - سوره احزاب ، آيه 21.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:18  توسط رضا امجدی  | 
پخش مستقيم حرم حضرت امير المومنين علي عليه السلام
السلام عليك يا امير المومنين (ع)

لطفا چند لحظه صبر کنید.

در صورتی که از اینترنیت dial up استفاده می کنید شاید با تاخیر مواجه شوید.

(( اگر حالی دست داد ما را هم فراموش نکنید))

"ghadirekhom.com"

 




لازم به ذکر است گاهی اوقات تصاویر پخش نمی شوند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 22:54  توسط رضا امجدی  | 

دانیال

در زمان لشکر کشی بابل به سرزمینبیت المقدس  ، دانیال پسر جوانی بود. رسم آن زمان چنین بود که فاتح جنگ ،بزرگان و جوانان رشید کشور شکست خورده را از وطنشان دور می کرد تا نتوانند بر ضد حاکم جدید دست به شورش بزنند.بنابراین بابلی ها پس از پیروزی بر بیت المقدس ، دانیال وتعدادی دیگر از یهودیان رابه همراه خود به سرزمین بابل بردند . در سرزمین بابل ، دانیال و سه نفر از دوستان وی انتخاب می شوند تا نبوکدنصر ، پادشاه بابل را خدمت کنند . دانیال بدلیل اینکه از عهده تعبیر خوابی که پادشاه دیده بود بر می آید ، به مقام والایی در حکومت بابل منصوب می شود . حوادث زندگی دانیال و خوابهایی که او تعبیر میکند به هم  ربط دارند. یکی از رویاهایی که حضرت دانیال می بیند رویایی است که  درباره قدرتهای بزرگ جهان من جمله امپراطوری پارس است. تعدادی دیگر از رویاها  درباره حکومتهای گوناگون می باشد. این رویاها حکایت از رویدادهایی میکند که تا زمان روی کار آمدن منجی آخر الزمان (عج ) به وقوع خواهد پیوست . منجی آخر الزمان  عادل خواهد بود . در تاریخ بشر هیچ رویدادی خارج از قدرت خداوند رخ نداده است و در آینده نیز رخ نخواهد داد . در این کتاب دانیال  بارها و بارها می خوانیم که خداوند بر اوضاع جهان مسلط است(دنیا در تسلط خدای متعال است و او حکومت بر ممالک دنیا را به هر که اراده کند می بخشد) .

 

دانیال در دربار نبوکدنصر

در سال سوم سلطنت یهویاقیم پادشاه بیت المقدس  ، نبوکد نصر پادشاه بابل با سپاهیان خود به اورشلیم حمله کرد وآن را محاصره نمود . وتوانست بیت المقدس را فتح نماید و تعداد زیادی از سکنه بیت المقدس را به اسارت به همراه خود به بابل ببرد  و همچنین توانست این شهر را غارت نماید . او کسانی را که اسیر کرده بود با خود به بابل برد از جمله کسانی که به اسارت به بابل برده شد حضرت دانیال نبی (ع)بود  . نبوکد نصر به وزیر دربار خود اشفناز دستور داد از میان شاهزادگان و اشراف زادگان یهودی اسیر شده چند تن را انتخاب کند و زبان و علوم بابلی را به آنان یاد دهد . این افراد می بایست جوانانی باشند بدون نقص عضو، خوش قیافه ، با استعداد ، تیز هوش و دانا تا شایستگی خدمت در دربار را داشته باشند . پادشاه مقرر داشت که در طول سه سال تعلیم و تربیت ایشان هر روز از خوراکی که او میخورد و شرابی که او مینوشد به آنان بدهند و پس از پایان سه سال آنها را به خدمت او بیاورند . در بین افرادی که انتخاب شدند چهار جوان از قبیله یهودا به اسامی دانیال ، حننیا ، میشائیل و عزریا بودند که وزیر دربار نامهای جدید بابلی به آنها داد او دانیال را بلطشصر ، حننیا را شدرک ، میشائیل را میشک و عزریا را عبدنغو نامید .

ولی دانیال تصمیم گرفت از خوراک و شرابی که از طرف پادشاه به ایشان داده می شد نخورد زیرا باعث می گردید او شرعا نجس شود پس از وزیر دربار خواست  غذای دیگری به او دهند هر چند خدا دانیال را در نظر وزیر دربار عزت و احترام بخشیده بود ولی او از تصمیم دانیال ترسید و گفت وقتی پادشاه که خوراک شما را تعیین کرده است ببیند که شما از سایر جوانان هم سن خود لاغرتر و رنگ پریده تر هستید ممکن است دستور دهد سرم را از تن جدا کنند دانیال این موضوع را با ماموری که وزیر دربار برای رسیدگی به وضع دانیال ، حننیا ، میشائیل و عزریا گمارده بود درمیان گذاشت و پیشنهاد کرد برای امتحان ده روز فقط حبوبات و آب به آنها بدهد و بعد از این مدت آنان را با جوانان دیگر که از خوراک پادشاه میخورند مقایسه کند و آنگاه در مورد خوراک آنها نظر دهد آن مامور موافقت کرد و به مدت ده روز ایشان را امتحان نمود . وقتی مدت مقرر به سر رسید دانیال و سه رفیق او از جوانان دیگر که از خوراک پادشاه می خوردند سالمتر و قویتر بودند . پس مامور وزیر دربار از آن به بعد به جای خوراک و شراب تعیین شده ، به آنان حبوبات می داد . خداوند به این چهار جوان چنان درک و فهمی بخشید که ایشان توانستند تمام علوم و حکمت آن زمان را بیاموزند از این گذشته او به دانیال توانایی تعبیر خوابها و رویاها را نیز عطا فرمود .

وقتی مهلتی که پادشاه برای تعلیم و تربیت آن جوانان تعیین کرده بود به پایان رسید وزیر دربار ایشان را به حضور پادشاه آورد . نبوکدنصر با هر یک از آنها گفتگو کرد ؛ دانیال ، حننیا، میشائیل و عزریا از بقیه بهتر بودند پس ایشان را به خدمت گماشت . پادشاه هر مساله ای را که مطرح می کرد ، حکمت و دانایی این چهار جوان را در پاسخ دادن به آن ، ده مرتبه بیش از حکمت تمام جادوگران و منجمان آن دیار می یافت . دانیال تا هنگام فتح بابل به دست کورش پادشاه همچنان در دربار بابل بود ومقام بس بزرگی یافت  (حدوداَ 37 سال)

 

خواب نبوکدنصر

نبوکدنصردرسال دوم سلطنتش خوابی دید.این خواب چنان اورامضطرب کردکه سراسیمه بیدارشدونتوانست دوباره به خواب رود.پس همه منجمان ،جادوگران ،طالع بینان ورمالان خودرااحضارکردتاخوابش راتعبییرکنند.وقتی همه درحضورش ایستادندگفت (خوابی دیده ام که مرامضطرب کرده ،ازشمامی خواهم آن رابرای من تعبییرکنید)آنهابه زبان آرامی به پادشاه گفتند:پادشاه تا به ابد زنده بماندخوابتان رابگوییدتاتعبییرش کنیم .ولی پادشاه جواب دادحکم من این است اگرشمابه من نگوییدچه خوابی دیده ام وتعبیرش چیست دستورمی دهم شمارا تکه تکه کنندوخانه هایتان راخراب نمایند.ولی اگربگوییدچه خوابی دیده ام وتعبیرش چیست به شماپاداش وانعام می دهم وعزت وافتخارمی بخشم حال بگوییدچه خوابی دیده ام وتعبیرش چیست ؟

ایشان بازگفتند اگرشماخوابتان رابرای ماتعریف نکنیدچطور می توانیم تعبیرش کنیم ؟پادشاه جواب داد:مطمئنم دنبال فرصت می گردیدکه ازحکم من جان سالم بدرببرید. ولی بدانیداگر خواب رانگوییدحکم من درمورد شما اجرا خواهد شد .شما با هم تبانی کرده اید که به من دروغ بگویی به امید اینکه باگذشت زمان این موضوع فراموش شود. خواب مرا بگویید تا من هم مطمئن شوم تعبیری که می کنید درست است .

حکیمان درجواب پادشاه گفتند:درتمام دنیاکسی پیدانمی شود که بتواند این خواسته پادشاه راانجام دهد.تابحال هیچ پادشاه یا حاکمی ازمنجمان وجادوگران وطالع بینان خودچنین چیزی نخواسته است .آنچه که پادشاه می خواهد ناممکن است .هیچکس جزخداوندنمی توانند به شما بگوید چه خوابی دیده اید .

پادشاه وقتی این راشنید چنان خشمگین شد که فرمان قتل تمام حکیمان بابل را صادر کرد.دانیال ویارانش هم جزو کسانی بودند که می بایست کشته شوند.

اما دانیال نزد اریوک رئیس جلادان که مامور اجرای فرمان بود رفت وبا حکمت وبصیرت در این باره با او سخن گفت .دانیال پرسید:چرا پادشاه چنین فرمانی صادرکرده است .آنگاه اریوک تمام ماجرا را برای دانیال تعریف کرد.

پس دانیال بحضور پادشاه رفت وازاو مهلت خواست تا خواب او را تعبیر کند . سپس به خانه رفت وموضوع را با یاران خود حننیا،میشائیل  و عزریا درمیان نهاد.اواز ایشان خواست که به درگاه خداوندبزرک دست دعا بلند کنندتا آنهارا در این امر یاری نماید و حقیقت را بر آنها آشکار نماید وبه آنها نشان دهد که پادشاه چه خوابی دیده وتعبیرش چیست ،مبادا با سایر حکیمان کشته شوند .همان شب در رویا آن راز بر دانیال آشکار شد واو خداندبزرگ  را ستایش نمود،گفت :بر نام خدا تا ابد سپاس باد.زیراحکمت و توانایی از آن اوست ،وقتها وزمانها در دست اوست و اوست که به حکیمان فهم وحکمت وبه دانایان دانایی می بخشد.اوست که اسرار عمیق ونهان راآشکار می سازد .اونوراست وآنچه را که در تاریکی مخفی است ،می داند .ای خدای بزرگ  ،ازتوسپاسگذارم ،زیرا به من حکمت وتوانایی بخشیده ای ودعای مارا اجابت کرده ،مراازخواب پادشاه ومعنی ان آگاه ساخته ای

آنگاه دانیال نزد اریوک که از طرف پادشاه دستور داشت حکیمان بابل را بکشد رفت وگفت :حکیمان بابل رانکش ،مرا نزد پادشاه ببر تا آنچه را می خواهد بداند به او بگویم .

پس اریوک با عجله داینال را بحضور پادشاه برد وگفت :من یکی از اسیران یهودی را پیدا کرده ام که می تواند خواب پادشاه را بگوید. پادشاه به دانیال گفت :آیا تو می توانی بگویی چه خوابی دیده ام وتعبیرش چیست ؟دانیال جواب داد:هیچ حکیم ومنجم ،جادوگر و طالع بینی نمی تواند این خواسته پادشاه را به جا آورد .ولی خدایی وجوددارد که رازها را آشکار می سازد .اوآنچه را که درآینده می باید اتفاق بیفتد از پیش به پادشاه خبر داده است .خوابی که پادشاه دیده این است :ای پادشاه وقتی در خواب بودید خدایی که رازها را آشکارمی سازد شما را آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد آگاه ساختتا از آن درس عبرت بگیری اما این خواب از آن جهت که از دیگران داناترم بر من آشکار نشد ، بلکه از این نظر بر من آشکار شد تا پادشاه از تعبیر آن آگاه شود.

ای پادشاه در خواب مجسمه بزرگی را دیدی که بسیار درخشان و ترسناک بود. سر این مجسمه از طلای خالص ، سینه و بازوهایش از نقره ، شکم و رانهایش از مفرغ ،ساقهایش از آهن ، پاهایش قسمتی از آهن و قسمتی از گل بود. در همان حالی که به آن خیره شده بودی سنگی بدون دخالت دست انسان از کوه جدا شد و به پاهای آهنی و گلی آن مجسمه اصابت کرد و آنها را خرد نمود . سپس مجسمه که از طلا و نقره و مفرغ و آهن و گل بود فرو ریخت و به شکل ذرات ریز در آمد و باد آنها را مانند کاه پراکنده کرد بطوری که اثری از آن باقی نمایند. اما سنگی که آن مجسمه را خرد کرده بود کوه بزرگی شد و تمام دنیا را در بر گرفت.

خواب این بود و حال تعبیر آن :

ای پادشاه شما شاه شاهان هستید زیرا خدای بزرگ به شما سلطنت ، قدرت ، توانایی و شکوه بخشیده است. او شما را بر تمام مردم جهان و حیوانات و پرندگان مسلط گردانیده است . سر طلایی آن مجسمه شما هستید. اما وقتی سلطنت شما به پایان رسد ، سلطنت دیگری روی کار خواهد آمد که ظعیف تر از سلطنت شما خواهد بود پس از آن سلطنت سومی که همان شکم مفرغی آن مجسمه باشد روی کار خواهد آمد و بر تمام دنیا سلطنت خواهد کرد . پس از آن سلطنت چهارم به ظهور خواهد رسید و همچون آهن قوی خواهد بود و همه چیز را درهم کوبیده خُرد خواهد کرد . همان طور که دیدی پاها و انگشتهای مجسمه قسمتی از آهن و قسمتی از گل بود این نشان میدهد که این سلطنت تقسیم خواهد شد بعضی از قسمتهای آن مثل آهن قوی و بعضی مثل گل ضعیف خواهد بود . مخلوط آهن و گل نشان میدهد که خانواده های سلطنتی سعی خواهند کرد از راه وصلت با یکدیگر متحد شوند ولی همان طور که آهن با گل مخلوط نمیشود آنها نیز متحد نخواهند شد .

در دوران سلطنت آن پادشاهان خدای بزرگ  سلطنتی برقرار خواهد ساخت که هرگز از بین نخواهد رفت و کسی بر آن پیروز نخواهد شد ، بلکه همه آن سلطنت ها را در هم کوبیده مغلوب خواهد ساخت و خودش تا ابد پایدار خواهد ماند .(منظور حکومت آخر الزمان حضرت مهدی (عج )خواهدبود) این است معنی آن سنگی که بدون دخالت دست انسان از کوه جدا شد و تمام گل ،آهن ، مفرغ ، نقره و طلا را خُرد کرد . به این وسیله خدای بزرگ آنچه را که در آینده اتفاق خواهد افتاد ، به پادشاه نشان داده است . تعبیر خواب عین همین است که گفتم

آنگاه نبوکدالنصر(پادشاه) در برابر دانیال خم شده او را تعظیم کرد و دستور داد برای او قربانی کنند و بخور بسوزانند . پادشاه به دانیال گفت : براستی خدای شما خدای خدایان و خداوند پادشاهان و آشکار کننده اسرار است ، چون او این راز را بر تو آشکار کرده است .

سپس پادشاه به دانیال مقام والایی داد و هدایای ارزنده فراوانی به او بخشید و او را حاکم تمام بابل و رییس همه حکیمان خود ساخت . آنگاه پادشاه در پی درخواست دانیال ، شدرک و میشک و عبدنغو را بر اداره امور مملکتی گماشت ، اما خود دانیال در دربار نبوکدالنصر ماند .

 

مجسمه طلا و کوره آتش

نبوکد نصر مجسمه ای ازطلا به بلندی سی متر وپهنای سه متر ساخت وآن را در دشت "دورا"در سرزمین بابل برپانمود.سپس به تمام امیران ،حاکمان ،والیان ،قاضیان ،خزانه داران ،مشاوران ،وکیلان وسایر مقامات مملکت فرستاد که برای تبرک نمودن مجسمه اش بیایند. وقتی همه آمدندودر برابر آن مجسمه ایستادند جارجی در بار با صدای بلند اعلام کرد:ای مردمی که ازنژادها،قومها وزبانهای گوناگون جمع شده ایدفرمان پادشاه را بشنوید :وقتی صدای آلات موسیقی را شنیدید همه باید به خاک بیفتید ومجسمه طلا راکه نبوکدنصر پادشاه برپاکرده سجده کنید.هرکه از این فرمان سرپیچی نمایدبی درنگ به داخل کوره آتش انداخته خواهد شد.

پس وقتی آلات موسیقی نواخته شدند همه مردم ازهرقوم ،نژادوزبان که بودند به خاک افتادندومجسمه را سجده کردند.

ولی عده ای از بابلیان نزد پادشاه رفتند وعلیه یهودیان زبان به اعتراض گشوده ،گفتند:پادشاه تا ابد زنده بماند فرمانی از پادشاه صادر شد که وقتی صدای آلات موسیقی شنیده شود همه بایدبه خاک بیفتند ومجسمه طلا را بپرستند واگرکسی این کار را نکند به داخل کوره آتش انداخته شود.چند یهودی به نامهای شدرک ،میشک وعبدنغو،یعنی همان کسانی که براداره مملکتی بابل گماشته اید از دستور پادشاه سرپیچی می کنند وحاضر نیستند خدایان شما را بپرستند ومجسمه طلا را که بر پا نموده اید سجده کنند.

نبوکدنصربسیار غضبناک شد ودستور داد شدرک ،میشک وعبدنغو را بحضورش بیاورند .وقتی آنها را آوردند پادشاه از ایشان پرسید:ای شدرک ،میشک وعبدنغو آیا حقیقت دارد که نه خدایان را می پرستید و نه مجسمه طلا را که برپا نموده ام ؟حال خود را آماده کنید تا وقتی صدای آلات موسیقی را می شنوید به خاک بیفتید ومجسمه را سجده کنید .اگر این کار را نکنید بی درنگ به داخل کوره آتش انداخته خواهید شد.آنوقت ببینم کدام خدایی می تواند شما را از دست من برهاند .

شدرک ،میشک وعبدنغو جواب دادند:ای نبوکدنصرمارا باکی نیست که چه برسرمان خواهدآمد.اگر به داخل کوره آتش انداخته شویم ،خدای ما که او را می پرستیم قادر است ما را نجات دهد.پس ای پادشاه او ما را از دست تو خواهد رهانید .ولی حتی اگر نرهاند بدان که خدایان ومجسمه طلای تو را سجده نخواهیم کرد.

نبوکدنصربشدت بر شدرک ،میشک وعبدنغو غضبناک شد ودستور داد آتش کوره را هفت برابر بیشتر کنند وچند نفر از قوی ترین سربازان خود را احضار کرد تا شدرک ،میشک وعبدنغو را ببندند و در آتش بیندازند .پس آنها را محکم بستند و به داخل کوره انداختند .آتش کوره که به دستور پادشاه زیاد شده بود آنچنان شدید بود که سربازان مامور اجرای حکم پادشاه را کشت به این ترتیب شدرک ،میشک وعبدنغو دست وپا بسته در میان شعله های سوزان افتادند.

ناگهان نبوکدنصر حیرت زده ازجا برخاست واز مشاوران خود پرسید :مگر ما سه نفر را در آتش نینداختیم ؟

گفتند:بلی پادشاه چنین است .

نبوکدنصر گفت :ولی من چهار نفر را در آتش می بینم دست وپای آنها باز است و در میان شعله های آتش قدم می زنند و هیچ آسیبی به آنها نمی رسد چهارمی شبیه خدایان است .

انگاه نبوکد نصر به دهانه کوره آتش نزدیک شد و فریاد زد:ای شدرک ،میشک وعبدنغو ای خدمتگذاران خدای متعال بیرون بیایید پس ایشان از میان آتش بیرون آمدند.

سپس امیران ،حاکمان ،والیان ومشاوران پادشاه دور ایشان جمع شدند ودیدند اتش به بدن آنها آسیبی نرسانیده مویی ازسرشان نسوخته ،اثری از سوختگی روی لباسشان نیست وحتی بوی دود نیز نمی دهند.

انگاه نبوکدنصرگفت :ستایش برخدای شدرک ،میشک وعبدنغوکه فرشته خود را فرستاد تا خدمتگذاران خود را که به او توکل کرده بودند نجات بدهد . آنها فرمان پادشاه را اطاعت نکردند وحاضر شدند بمیرند ولی خدایی را جز خدای خود پرستش وبندگی نکنند.

پس فرمان من این است :از هر نژاد،قوم وزبان هر کس بر ضد خدای شدرک ،میشک وعبدنغو سخنی بگوید تکه تکه خواهد شد وخانه اش خراب خواهد گردید ،زیرا هیچ خدایی مانند خدای ایشان نمی تواند اینچنین بندگانش را نجات بخشد.

پادشاه به شدرک ،میشک وعبدنغومقام والاتری در سرزمین بابل داد.

 

خواب دوم نبوکدنصر

نبوکدنصرپادشاه این پیام را برای تمام قوم های دنیا که از نژادها وزبانهای گوناگون بودند،فرستاد:

بادرود فراوان ،می خواهم کارهای عجیبی را که خدای متعال در حق من کرده است برای شما بیان کنم .کارهای او چقدر بزرگ وشگفت انگیز است .

من نبوکد نصر در ناز ونعمت در قصر خود زندگی می کردم .یک شب خوابی دیدم که مرا سخت به وحشت انداخت .دستور دادم تمام حکیمان بابل را احضار کنند تا خوابم را تعبیر کنند.وقتی همه منجمان ،جادوگران ،فالگیران وطالع بینان آمدند،من خوابم را برای ایشان تعریف کردم ،اما آنها نتوانستند آن را تعبیر کنند.سرانجام دانیال مردی که نام خدای من بلطشصر بر او گذاشته شده و روح خدایان مقدس در اوست وبحضور من آمدو من خوابی را که دیده بودم برای او بازگو کرده ،گفتم :

ای بلطشصر،رئیس حکیمان می دانم که روح خدایان مقدس در توست و دانستن هیچ رازی برای تو مشکل نیست به من بگو معنی این خوابی که دیده ام چیست :

درخت بسیار بلندی دیدم که در وسط زمین روییده بود.این درخت آنقدر بزرگ شد که سرش به آسمان  رسید بطوری که همه دنیا می توانستند آن را ببینند .برگهایش تر وتازه وشاخه هایش پربار بود ومیوه کافی برای همه مردم داشت .جانوران صحرایی زیر سایه اش آرمیده وپرندگان در میان شاخه هایش پناه گرفته بودند وتمام مردم دنیا از میوه اش می خوردند.

سپس در خواب دیدم که فرشته مقدسی از آسمان به زمین آمد و باصدای بلند گفت :درخت را ببرید وشاخه هایش را قطع کنید ،میوه وبرگهایش را برزمین بریزیدتا حیوانات از زیر آن و پرندگان از روی شاخه هایش بروند.ولی کنده درخت و ریشه های ان را درزمین باقی بگذارید و ان را با زنجیر آهنی و مفرغی ببندید و در میان سبزه های صحرا رها کنید .بگذارید شبنم آسمان او را تر کند و با حیوانات صحرا علف بخورد بگذارید برای هفت سال  عقل انسانی او به عقل حیوانی تبدیل شود،این تصمیم بوسیله فرشتگان مقدس اعلام شده است تا مردم جهان بدانندکه دنیا در تسلط خدای متعال است واو حکومت برممالک دنیا را به هر که اراده کند می بخشد ،حتی به پست ترین آدمیان

ای بلطشصر این بود خوابی که دیدم .حال به من بگو تعبیرش چیست .تمام حکیمان مملکت من از تعبیر این خواب عاجز مانده اند ولی تو می توانی آن را تعبیرکنی زیرا روح خدایان مقدس در توست .

آنگاه دانیال که به بلطشصرمعروف بود در فکر فرو رفت ومدتی مات ومبهوت ماند .سرانجام به او گفتم :بلطشصر نترس تعبیرش را بگو.

او جواب داد ای پادشاه کاش آنچه در این خواب دیده ای برای دشمنانت اتفاق بیفتد نه برای تو ،آن درختی که دیدی بزرگ شد وسرش به آسمان رسید بطوری که تمام دنیا توانستند آن را ببینند و برگهای تر وتازه وشاخه های پر بار ومیوه کافی برای همه مردم داشت وحیوانات صحرا زیر سایه اش آرمیده وپرندگان در میان شاخه هایش پناه گرفته بودند .ای پادشاه ان درخت تویی ،زیرا تو بسیار قوی وبزرگ شده ای وعظمت تو تا آسمان وحکومت تو تا دورترین نقاط جهان رسیده است .

سپس فرشته مقدس را دیدی که  از آسمان به زمین آمد وگفت :درخت را ببرید و از بین ببرید ،ولی کنده و ریشه های آن را درزمین باقی بگذارید و آن را با زنجیر آهنی و مفرغی ببندید و درمیان سبزه های صحرا رها کنید.بگذارید با شبنم آسمان تر شود و هفت سال با حیوانات صحرا علف بخورد.

ای پادشاه آنچه در این خواب دیده ای چیزی است که خدای متعال برای تو مقرر داشته است .تعبیرخواب چنین است :تو از میان انسانها رانده خواهی شد و با حیوانات صحرا به سر خواهی برد و مانند گاو علف خواهی خورد و از شبنم آسمان تر خواهی شد .هفت سال بدین منوال خواهد گذشت تا بدانی دنیا در تسلط خدای متعال است و او حکومت برممالک دنیا را به هر که اراده کند می بخشد.اما چون گفته شد کنده وریشه ها در زمین باقی بماند ،پس وقتی پی ببری که خدا بر زمین حکومت می کند آنگاه دو باره برتخت سلطنت خواهی نشست .پس ای پائشاه به نصیحت من گوش کن . ازگناه کردن دست بردار و هر چه راست و درست است انجام بده و به رنجدیدگان احسان کن تا شاید در امان بمانی .

تمام این بلاها بر سرمن که نبوکد نصر هستم آمد.دوازده ماه بعد از این خواب یک روز بر پشت بام قصر خود در بابل قدم می زدم و وصف بابل می گفتم چه شهر بزرگ وزیبایی من با قدرت خود این شهر را برای مقر سلطنتم بنا کردم تا شکوه و عظمت خود را به دنیا نشان دهم .

سخنان من هنوز تمام نشده بود که صدایی از آسمان گفت :ای نبوکدنصر پادشاه ،این پیام برای توست :قدرت سلطنت از تو گرفته می شود.از میان انسانها رانده می شوی و با حیوانات صحرا بسر می بری و مانند گاو علف می خوری .هفت سال بدین منوال می گذرد تا بدانی دنیا در تسلط خدای متعال است و او حکومت برممالک دنیا را به هر که اراده کند می بخشد.

در همان ساعت این پیشگویی انجام شد .من از میان انسانها رانده شدم .مانند گاو علف می خوردم وبدنم با شبنم آسمان تر می شد. موهایم  مثل پرهای  عقاب دراز شد وناخنهایم چون چنگال پرندگان گردید.

درپایان هفت سال ،من که نبوکدنصر هستم وقتی سرم را بلند کردم و به آسمان چشم دوختم عقلم به من بازگشت .آنگاه خدای متعال را پرستش کردم و آن وجودی ابدی را که سلطنت می کند و سلطنتش جاودانی است ، ستایش نمودم . تمام مردم دنیا در برابر  او هیچ شمرده می شوند . او در میان قدرتهای آسمانی و در بین آدمیان خاکی آنچه می خواهد می کند . هیچکس نمی تواند مانع او شود و یا او را مورد بازخواست قرار دهد . وقتی عقلم به سرم بازگشت شکوه و عظمت سلطنت خود را باز یافتم . مشاوران و امیرانم نزد من بازگشتند و من بر تخت سلطنت نشستم و عظمتم بیشتر از پیش شد .

اکنون من ، نبوکدالنصر ، فرمانروایخداوند بزرگ  را که تمام اعمالش درست و بر حق است حمد و سپاس می گویم و نام او را به بزرگی یاد می کنم . او قادر است آنانی را که متکبرند ،پست وخوار سازد.

 

ضیافت بلشصر

یک شب بلشصر پادشاه ضیافت بزرگی ترتیب داد وهزار نفر بزرگان مملکت را به باده نوشی دعوت کرد.وقتی بلشصرسرگرم شراب خواری بود،دستور داد که جامهای طلا ونقره را که جدش نبوکد نصر از خانه خدا در اورشلیم به بابل آورده بود بیاورند .وقتی آنها را آوردند پادشاه وبزرگان وزنان وکنیزان پادشاه در آنها شراب نوشیدند وبتهای خود را که از طلا ونقره ومفرغ وآهن ،چوب وسنگ ساخته شده بودرا پرستش کردند.

اما در حالی که غرق عیش ونوش بودند ،ناگهان انگشتهای دست انسانی بیرون آمده شروع کرد به نوشتن روی دیواری که در مقابل چراغدان بود.پادشاه با چشمان خود دید که آن انگشتهامی نوشتند واز ترس رنگش پرید وچنان وحشت زده شد که زنوانش به هم می خورد و نمی توانست روی پاهایش بایستد.سپس فریادزد:جادوگران ،طالع بینان ومنجمان را بیاورید هر که بتواند نوشته روی دیوار را بخواند و معنی اش را به من بگوید،لباس ارغوانی سلطنتی را به او می پوشانم ،طوق طلا را به گردنش می اندازم و او  شخص سوم مملکت خواهد شد.اما وقتی حکیمان آمدند،هیچکدام نتوانستند نوشته روی دیوار را بخوانند و معنی اش را بگویند.

ترس و وحشت پادشاه  بیشتر شد بزرگان نیز به وحشت افتاده بودند.اما وقتی ملکه مادر از جریان باخبر شد،باشتاب خود را به تالار ضیافت رساند وبه بلشصرگفت :پادشاه تا به ابد زنده بماند ترسان و مضطرب نباش در مملکت تو مردی وجود دارد که روح خدایان مقدس در او است .در زمان جدت نبوکد نصر اونشان داد که از بصیرت و دانایی و حکمت برخوردار است و جدت او را به ریاست بزرگان بابل  منصوب کرد.این شخص دانیال است که پادشاه او را بلطشصر نامیده بود.او را احضار کن زیرا او مرد حکیم ودانایی است و می تواند خوابها را تعبیر کند ،اسرار را کشف نماید ومسائل دشوار را حل کند. او معنی نوشته را به تو خواهد گفت .

پس دانیال را بحضور پادشاه آوردند .پادشاه از او پرسید ایا تو همان دانیال از اسرای یهودی هستی که نبوکد نصر پادشاه از سرزمین یهودا به اینجا آورد؟شنیده ام روح خدایان مقدس در توست وشخصی هستی پر از حکمت وبصیرت ودانایی.حکیمان ومنجمان من سعی کردند ان نوشته روی دیوار را بخوانند ومعنی اش را به من بگویند.ولی نتوانستند.درباره تو شنیده ام که می توانی اسرار را کشف نمایی ومسائل مشکل را حل کنی اگر بتوانی این نوشته را بخوانی و معنی آن را به من بگویی ،به تو لباس ارغوانی سلطنتی را می پوشانم ،طوق طلا را به گردنت  می اندازم و تو را شخص سوم مملکت می کردانم .

دانیال جواب داد:این انعام را برای خود نگه دار یا به شخص دیگری بده ولی من آن نوشته را خواهم خواند و معنی اش را به تو خواهم گفت .ای پادشاه خدای متعال به جدت نبوکدنصر ،سلطنت وعظمت وافتخار بخشید.چنان عظمتی به او داد که مردم از هر قوم ونژاد و زبان از او می ترسیدند .هرکه رامی خواست می کشت و هر که را می خواست زنده نگه می داشت ،هر که را می خواست سرافراز می گرداند وهر که را می خواست پست می گرداند.اما او مستبد و متکبر ومغرور شد،پس خدا او را از سلطنت برکنار کرد وشکوه وجلالش را از او گرفت از میان انسانها رانده شد و عقل انسانی اوبه  عقل حیوانی تبدیل  گشت .با گورخران به سر می برد و مثل گاو علف می خورد و بدنش از شبنم آسمان تر می شد تا سرانجام فهمیدکه دنیا در تسلط خدای متعال است واو حکومت برممالک دنیا را به هر که اراده کند می بخشد.

اما تو ای بلشصر که برتخت نبوکدنصر نشسته ای با اینکه این چیزها را می دانستی ولی فروتن نشدی .تو به خداوند بزرگ بی حرمتی کردی و جامهای خانه او را به اینجا آورده ،با بزرگان و زنان وکنیزانت در آنها شراب نوشیدی و بتهای خود را که از طلا ومفرغ وآهن و چوب و سنگ ساخته شده اند که نه می بینند و نه می شنوند ونه چیزی می فهمند ، پرستش کردی ولی آن خدا را که زندگی و سرنوشت در دست اوست تمجیدننمودی .پس خدا آن دست را فرستاد تا این پیام را بنویسد:منا،منا، ثقیل ،فرسین .معنی این نوشته چنین است منا یعنی شمرده شده .خدا روزهای سلطنت تو را شمرده است و دوره آن سر رسیده است .ثقیل یعنی وزن شده .خدا تو را در ترازوی خود وزن کرده وتو را ناقص یافته است .فرسین یعنی تقسیم شده .مملکت تو تقسیم می شود وبه  مادها وپارسها داده خواهدشد .

پس به فرمان بلشصر ،لباس ارغوانی سلطنتی را به دانیال پو شانیدند ،طوق طلا را برگردنش انداختند واعلان کردند که شخص سوم مملکت است .

همان شب بلشصر،پادشاه بابل کشته شد و داریوش مادی(شایدکورش چون کورش بود که به سرزمین بابل حمله نمود و آنجا را آزاد نمود وقوم یهود را از اسارت بابل آزاد کرد ) که در آنوقت شصت ودو ساله بود برتخت سلطنت نشست .

بعد از فتح بابل به دست کورش تمام اسرای یهود آزاد شدند و به سرزمین خود مراجعه کردند حضرت دانیال (ع)به همراه کورش به ایران آمد و مورد تکریم کورش قرار گرفت و در دربار کورش به مقام ومرتبه والایی دست یافت تا آنجا که بعضی از کتب می نویسند که به مقام وزارت کورش یعنی دومین فرد مملکتی در زمان کورش رسید .در زمان کورش سرزمین هخامنشی ها به پنجاه وچهار ساتراپ تقسیم می شد وبر هر ساتراپ یک ساتراپ نشین حکومت می کرد از بین این پنجاه وچهار نفر سه نفر بودند که می توانستند با پادشاه در رابطه باشند یکی از این سه نفر حضرت دانیال (ع)بود که باز از بین این سه نفر حضرت دانیال (ع)مستقیماَبا پادشاه در ارتباط بود واین ادامه داشت تا اینکه کورش دار فانی را وداع گفت. از دوره حکومت کمبوجیه و بردیای دروغین چیزی در تاریخ در باره حضرت دانیال (ع)آورده نشده است اما در دوره حکومت داریوش که با کشتن بردیای دروغین حکومت را بدست گرفت حضرت دانیال دوباره به همان مقام ومنزلتی که در در بار کورش داشت رسید (منزلت دنیوی )

 

دانیال در چاه شیران

داریوش صدوبیست حاکم برتمام مملکت گماشت تا ان را اداره کنند،وسه وزیر نیز منصوب نمود تا برکارحاکمان نظارت کرده ،از منافع پادشاه محافظت نمایند.طولی نکشید که دانیال بدلیل دانایی خاصی که داشت نشان دادکه از سایر وزیران وحاکمان با کفایت تر است .پس پادشاه تصمیم گرفت اداره امور مملکت را  به دست او بسپارد .این امر باعث شد که سایر وزیران وحاکمان به دانیال حسادت کنند ،ایشان سعی کردند در کار او ایراد و اشتباهی پیدا کنند ولی موفق نشدند ،زیرا دانیال در اداره امورمملکت درستکار بودو هیچ خطایی و اشتباهی از او سر نمی زد .سرانجام به یکدیگر گفتند :ما هرگز نمی توانیم ایرادی برای متهم ساختن او پیدا کنیم .فقط بوسیله مذهبش می توانیم او را به دام بیاندازیم . آنها نزد پادشاه رفتند و گفتند : داریش پادشاه تا ابد زنده بماند ! ما وزیران ، امیران ،حاکمان ، والیان و مشاوران پیشنهاد می کنیم قانونی وضع کنید و دستور اکید بدهید که مدت سی روز هر کس درخواستی دارد تنها از پادشاه بطلبد و اگر کسی آن را از خدا یا انسان دیگری بطلبد در چاه شیران انداخته شود . ای پادشاه درخواست می کنیم این فرمان را امضا کنید تا همچون قانون لازم الاجرا و تغییرناپذیر شود . پس داریوش پادشاه این فرمان را نوشت و امضا کرد .

وقتی دانیال از صدور فرمان پادشاه آگاهی یافت رهسپار خانه اش شد . هنگامی که به خانه رسید به بالاخانه اش رفت و پنجره ها را که رو به اورشلیم بود ، باز کرد و زانو زده دعا نمود . او مطابق معمول روزی سه بار نزد خدای خود دعا می کرد (نماز می گذارد)و او را پرستش می نمود .

وقتی دشمنان دانیال او را در حال دعا و درخواست حاجت از خدا دیدند ، همه با هم نزد پادشاه رفتند و گفتند : ای پادشاه آیا فرمانی امضا نفرمودید که تا سی روز کسی نباید درخواست خود را از خدایی یا انسانی ، غیر از پادشاه ، بطلبد و اگر کسی از این فرمان سرپیچی کند ، در چاه شیران انداخته شود؟ پادشاه جواب داد : بلی ، این فرمان همچون قانون  لازم الاجرا و تغییر ناپذیر است .

آنگاه به پادشاه گفتند این دانیال که یکی از اسیران یهودی است روزی سه مرتبه دعا می کند و به پادشاه و فرمانی که صادر شده اعتنا نمی نماید . وقتی پادشاه این را شنید از اینکه چنین فرمانی صادر کرده ، سخت ناراحت شد و تصمیم گرفت دانیال را نجات دهد . پس تا غروب در این فکر بود که راهی برای نجات دانیال بیابد. آن اشخاص به هنگام غروب دوباره نزد پادشاه بازگشتند و گفتند : ای پادشاه ،  همانطور که می دانید ، طبق قانون مادها و پارس ها ، فرمان پادشاه غیر قابل تغییر است .

پس سرانجام پادشاه دستور داد  دانیال را بگیرند و در چاه شیران بیاندازند . او به دانیال گفت : خدای تو که همیشه او را عبادت می کنی تو را برهاند . سپس او رابه چاه شیران انداختند ، سنگی نیز آوردند و بر دهانه چاه گذاشتند . پادشاه با انگشتر خود و انگشترهای امیران خویش آن را مهر کرد تا کسی نتواند دانیال را نجات دهد . سپس به کاخ سلطنتی بازگشت و بدون اینکه لب به غذا بزند یا در بزم شرکت کند تا صبح بیدار ماند . روز بعد صبح خیلی زود بر خواست و با عجله بر سر چاه رفت و با صدایی اندوهگین گفت : ای دانیال ، خدمتگزار خدای زنده ، آیا خدایت که همیشه او را عبادت می کردی توانست تو را از چنگال شیران نجات دهد ؟

آنگاه صدای دانیال به گوش پادشاه رسید : پادشاه تا ابد زنده بماند! آری ، خدای من فرشته خود را فرستاد و دهان شیران را بست تا به من آسیبی نرسانند ، چون من در حضور خدا بی تقصیرم و نسبت به تو نیز خطایی نکرده ام . پادشاه بی نهایت شاد شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون آورند . وقتی دانیال را از چاه بیرون آوردند هیچ آسیبی ندیده بود ، زیرا به خدای خود توکل کرده بود .

آنگاه به دستور پادشاه افرادی را که دانیال را متهم کرده بودند آوردند و ایشان را با زنان و فرزندانشان به چاه شیران انداختند . آنان هنوز به ته چاه نرسیده بودند که شیران پاره پاره شان کردند . سپس داریوش پادشاه این پیام را به تمام قومهای دنیا که از نژادها و زبانهای گوناگون بودند نوشت : با درود فراوان ! بدین وسیله فرمان می دهم که هرکس در هر قسمت از قلمرو پادشاهی من که باشد ، باید از خدای دانیال بترسد و به او احترام بگذارد ؛ زیرا او خدای زنده و جاودان است و سلطنتش بی زوال و بی پایان  می باشد. اوست که نجات  می بخشد و می رهاند . او معجزات و کارهای شگفت انگیز در آسمان و زمین انجام می دهد .اوست که دانیال را از چنگال  شیران نجات داد . به این ترتیب  دانیال در دوران سلطنت کورش وداریوش  پارسی ، موفق و کامیاب بود .

 

خواب اول دانیال : چهار جانور

در سال اول سلطنت بلشصر پادشاه بابل ، یک شب دانیال خوابی دید و آن را نوشت . این است شرح خواب او :

در خواب دریای پهناوری دیدم که در اثر وزش باد  از هر سو ، متلاطم شد . سپس چهار جانور عجیب و بزرگ از دریا بیرون آمدند . هر کدام از آنها با دیگری تفاوت داشت . اولی شبیه شیر بود ، اما بالهای عقاب داشت ! وقتی به آن خیره شده بودم بالهایش کنده شده و دیگر نتوانست  پرواز کند و مانند انسان بر روی دو پایش بر زمین ایستاد و عقل انسان به او داده شد  . جانور دوم شبیه خرس بود و روی  پاهایش ایستاد و آماده حمله شد . در میان دندانهایش سه دنده دیده و صدایی شنیدم که به آن جانور می گفت : برخیز و هر چه میتوانی گوشت  بخور  . سومین جانور شبیه پلنگ بود . او بر پشتش چهار بال مثل بالهای پرندگان داشت و دارای چهار سر بود ! به این جانور اقتدار و تسلط بر مردم داده شد .

سپس در خواب جانور چهارم را دیدم که بسیار هولناک ونیرومند بود.این جانور قربانیان خود را با دندانهای بزرگ و آهنینش پاره پاره کرد و بقیه را زیر پاهایش له  نمود.این جانوراز سه جانور دیگر متفاوت بود و ده شاخ داشت .وقتی به شاخهایش خیره شده بودم ،ناگهان یک شاخ کوچک دیگر از میان آنها ظاهر شد وسه تا از شاخهای اول از ریشه کنده شدند.این شاخ کوچک چشمانی چون چشم انسان داشت و از دهانش سخنان تکبرآمیز بیرون می آمد.

آنگاه تختهایی دیدم که برای داوری برقرار شد و(وجودازلی )برتخت خود نشست .لباس او همچون برف ،سفید وموی سرش مانند پشم ،خالص بود.تخت او شعله ور بود و برچرخهای آتشین قرار داشت .رودخانه ای از آتش در برابرش جریان داشت .هزاران نفر او را خدمت می کردند ومیلیونها نفر در حضورش ایستاده بودند.آنگاه دفترها برای داوری گشوده شد.

سپس ان جانور چهارم را دیدم که کشته شد و بدنش در اتش سوزانده شد،زیرا شاخی که او داشت سخنان تکبرآمیز می گفت .قدرت سلطنت سه جانور دیگر نیز از ایشان گرفته ،ولی اجازه داده شد مدتی همچنان زنده بمانند.

آنگاه در خواب وجودی شبیه انسان دیدم که روی ابرهای آسمان به آنجاامد.او بحضور ان (وجود ازلی )آورده شد واقتدار و جلال وقدرت سلطنت به او داده شد تا همه قومها از هر زبان و نژاد او را خدمت کنند .قدرت او ابدی و سلطنتش بی زوال است .

 

تفسیرخواب دانیال

من دانیال از تمام آنچه دیده بودم گیج و مضطرب شدم .پس به یکی از کسانی که کنار تخت ایستاده بود نزدیک شده  ،معنی رویا را از او پرسیدم و او نیز آن را اینچنین شرح داد:این چهار جانور  بزرگ ،چهار پادشاه هستند که برزمین سلطنت خواهند کرد.ولی سرانجام برگزیدگان خدای متعال تا ابد قدرت سلطنت را به دست خواهند گرفت .

سپس در باره جانور چهارم که از سه جانور دیگر متفاوت بود سوًال کردم ،آنکه هولناک بود و با دندانهای آهنین و چنگالهای مفرغی ،قرباینان خود را پاره پاره می کرد و بقیه را زیر پاهایش له می نمود .همچنین در باره آن ده شاخ و شاخ کوچکی که بعد برآمد و سه تا از آن ده شاخ از ریشه کنده شد،سوًال کردم شاخی که چشم داشت و از دهانش سخنان تکبر آمیز بیروم می آمد و از شاخهای دیگر بلندتر بود،چون دیده بودم که این شاخ با برگزیدگان خدا جنگ کرده ،برآنها پیروز شد،تا اینکه  آن وجود ازلی آمد و داوری را آغاز کرده ،از برگزیدگان خدای متعال حمایت نمود و زمانی رسید که قدرت سلطنت به ایشان واگذار شد.

او به من گفت :جانور چهارم ،سلطنت چهارم است که برزمین ظهور خواهد کرد.این سلطنت از سلطنتهای دیگر متفاوت خواهد بود و تمام مردم دنیا را پاره پاره کرده زیر پاهایش له خواهد  نمود    .ده شاخ او ده پادشاه هستند که از این سلطنت به قدرت می رسند .سپس پادشاهی دیگر روی کار خواهد آمد که با سه پادشاه پیشین فرق خواهد داشت و آنها را سرکوب خواهد کرد.او برضد خدای متعال سخن خواهد گفت و برگزیدگان او ظلم خواهند کرد و خواهد کوشید تمام قوانین و اعیاد مذهبی را دگرگون سازد.برگزیدگان خدا به مدت سه سال ونیم در زیر سلطه او خواهند بود.

اما پس از آن ،داوری اغاز شد وقدرت سلطنت این پادشاه از او گرفته شده بکلی از بین خواهد رفت ،آنگاه قدرت و عظمت تمام سلطنتهای دنیا به برگزیدگان خدای متعال واگذار خواهد شد .سلطنت خدای متعال جاودانی خواهد بود و تمام پادشاهان جهان او را عبادت و اطاعت خواهند کرد .

این بود خوابی که دیدم .وقتی بیدار شدم ،بسیارآشفته  بودم و از ترس رنگم پریده بود ،اما خوابم را برای کسی تعریف نکردم .

 

خواب دوم دانیال :قوچ وبز

در سال سوم سلطنت بلشصر،خوابی دیگر دیدم .

در خواب دیدم که در شهر سلطنتی شوش واقع در استان عیلام(شوش هم اکنون در استان خوزستان در مسیر جاده ترانزیت اهواز به تهران در یکصدوده کیلومتری اهواز قرار گرفته است ) ،در کنار رودخانه اولای(احتمالاَرودخانه کرخه یا شاوور باشد) ایستاده بودم .وقتی به اطراف نگاه می کردم ،یک قوچ دیدم که دو شاخ بلند داشت (منظور حکومت کورش می باشد) و کنار رودخانه ایستاده بود.سپس دیدم یکی از این شاخها رشد کرد و از شاخ دیگر بلندتر شد.این قوچ بسوی مغرب ،شمال و جنوب شاخ می زدو هیچ جانداری نمی توانست با او مقابله کند یا از چنگالش جان سالم بدر برد.او هر طور می خواست عمل می کرد و بزرگ می شد.

در حالی که در باره آنچه دیده بودم فکر می کردم ،ناگهان یک بز نر از غرب ظاهر شد. (منظور اسکندر مقدونی می باشد)اوآنقدر سریع می دوید که موقع دویدن پاهایش به زمین نمی رسید.این بز نر که یک شاخ بلند در وسط چشمانش داشت با تمام قدرت بطرف آن قوچ دو شاخ دوید.سپس با غضب برقوچ  حمله برد و دو شاخش را بشکست  و او را که یارای برابری نداشت به زمین کوبید و پایمال کرد،و کسی نبود او را از دستش نجات دهد.

بز نر بسیار بزرگ شد،ولی در حالی که در اوج قدرت بود ناگهان شاخش شکست و بجای آن چهار شاخ بلند(منظور جانشینان اسکندر می باشد) در چهار جهت مختلف در آمد.از یکی از این شاخها (شاید منظور آنتیوخوس اپیفاس است که قوم خدا را مورد آزار واذیت قرار داد) ،شاخ کوچکی  در آمد و طولی نکشید  که رو به جنوب ومشرق و بطرف سرزمین زیبای فلسطین (سرزمینهای اشغالی )رشد کرد و آنقدر قوی شد که بر ضد قوای آسمانی برخاست و بعضی از ستارگان (منظور از قوای آسمانی و ستارگان ،قوم خدا و رهبران قوم می باشد)را به زمین ریخت و پایمال کرد.او حتی برضد فرمانده قوای آسمانی قیام کرده ،مانع تقدیم قربانی های روزانه به او شد و خانه مقدس او را ویران ساخت .بخاطر گناه قوم به او اجازه داده شد قوی شود و مانع تقدیم قربانی های روزانه گردد.آن شاخ هر چه خواست انجام داد و حقیقت و عدالت را پایمال کرد.

سپس شنیدم که دو فرشته مقدس با هم گفتگو می کردند.یکی از آنها از دیگری پرسید:تا چه مدت قربانی های روزانه تقدیم نخواهد شد ؟تا به کی شرارت باعث نابودی خواهد شد؟تا به کی قوای آسمانی و خانه خدا پایمال خواهدشد؟

شنیدم که فرشته دیگر جواب داد:هزاروصدوپنجاه روز طول خواهد کشید و در این مدت قربانی روزانه صبح وعصر تقدیم نخواهد شد.سپس خانه خدا دو باره احیاء خواهد گردید.

 

تفسیر خواب دانیال

وقتی سعی می کردم معنی این خواب را بفهمم ،ناگهان وجودی شبیه انسان برابر من ایستاد ، صدایی از آنسوی رودخانه اولای شنیدم که گفت :ای جبرئیل معنی این خواب را باز بگو.

پس جبرئیل بطرف من آمد و من وحشت کردم و رو به زمین افتادم .اوبه من گفت :ای انسان خاکی بدان که آنچه دیدی مربوط به زمان آخر است .

در حالی که او سخن می گفت من بیهوش بر زمین افتادم .ولی او مرا گرفت وبلند کرد و گفت :آمده ام تا بگویم در روزهای سخت آینده چه پیش خواهد امد وآنچه دیدی مربوط به زمان تعیین شده آخر است .

آن قوچ دو شاخ را دیدی ،پادشاه ماد و پارس است .آن بز نر پادشاهی یونان است و شاخ بلندی که در وسط دو چشمش بود،اولین پادشاه آن مملکت می باشد. آن شاخی که دیدی شکست و چهار شاخ دیگر بجایش در آمد ،به این مفهوم است که امپراطوری یونان چهار قسمت خواهد شد و هر قسمت پادشاهی خواهد داشت ، ولی هیچکدام به اندازه پادشاه اول بزرگ نخواهد بود.(می دانیم که اسکندر مقدونی فرزندی نداشت که بجای او بعد از مرگش حکومت را بدست بگیرد لذا بعد از مرگ اسکندر بین چهار تن از فرماندهانش بر سر جانشینی او اختلاف افتاد و تصمیم بر این شد که حکومت را به چهار قسمت تقسیم کنند و سلوکوس یکی از آن فرماندهان بود که حکومت سلوکی را در ایران بوجود آورد )

در پایان سلطنت آنها ،وقتی شرارت آنها از حد بگذرد ،پادشاه دیگری به قدرت خواهد رسید که بسیار ظالم و مکار بود .او قدرت زیادی کسب خواهد کرد ،ولی نه به توانایی خودش .او عامل تباهی و خرابی خواهد بود وهر طور بخواهد عمل خواهد نمود و دست به کشتار قدرتمندان و قوم مقدس خدا خواهد زد.با مهارت ،نقشه های حیله گرانه خود را عملی خواهد کرد و با یک حمله غافلگیرکننده عده زیادی را از بین خواهد برد .آنقدر مغرور خواهد شد که برضد (سرور سروران )خوا هد برخاست ،ولی سرانجام نابود خواهد گردید اما نه با قدرت بشری .

خوابی را نیز که در باره قربانی های روزانه صبح و عصر دیدی به وقوع خواهد پیوست .ولی تو این خواب را مخفی نگهدار ،زیرا در آینده بسیار دور واقع خواهد شد.

آنگاه من چند روزی ضعیف و بیمار شدم .سپس برخاستم و طبق معمول به کارهایی که پادشاه به من سپرده بود،مشغول شدم .ولی رویایی که دیده بودم فکر مرا مشغول کرده بود،زیرادرک آن مشکل بود.

 

دعای دانیال برای قوم خود

در اولین سال سلطنت داریوش مادی (پسرخشایارشا) که بربابلی ها حکومت می کرد،من ،دانیال از کتاب ارمیای نبی فهمیدم که طبق کلامی که خداوند به ارمیا گفته بود اورشلیم می بایست هفتاد سال ویران می ماند .پس دست دعا و التماس بسوی خداوند دراز کردم و روزه گرفتم ،پلاس پوشیدم و خاکستر بر سرم ریختم  و در دعا اعتراف کرده ،گفتم :ای خداوند ،تو خدای بزرگ هستی .تو همیشه به وعده هایت وفا می کنی و به کسانی که تو را دوست دارند و اوامر تو را اطاعت می کنند ،رحمت می نمایی.ولی ما گناه کاریم و از دستورات تو سرپیچی نموده ایم .به سخنان انبیاء که خدمتگذاران تو بودند و پیام تو را به پادشاهان و بزرگان و اجداد و افراد قوم ما رساندند،گوش نداده ایم .

ای خداوند ،عدالت از آن توست و شرمندگی از آن ما ،ما که از اهالی یهودا و اورشلیم و تمام بنی اسرائیل هستیم و بسبب خیانتی که به تو کرده ایم ،در سرزمینهای دور و نزدیک پراکنده شده ایم ،آری ای خداوند ،ما و پادشاهان و بزرگان و اجداد ما رسوا شده ایم زیرا به تو گناه کرده ایم .اما تو بخشنده و مهربان هستی و کسانی را که به تو گناه کرده اند می بخشی ای خداوند ،ای خدای ما،ما از تو سرپیچی کرده ایم و قوانین تو را که بوسیله انبیایت به ما داده ای ،زیر پا گذاشته ایم .تمام بنی اسرائیل از احکام تو سرپیچی کرده ،از تو بر گشته اند و به صدایت گوش نداده اند.بلی ،همه ما به تو گناه کرده ایم و به همین سبب لعنت هایی که در کتاب تورات خدمتگذارت موسی نوشته شده ،برسر ما آمده است .هر چه در باره ما و رهبرانمان گفته بودی به وقوع پیوسته است .آن بلای عظیمی که در اورشلیم بر سر ما آمد در هیچ جای دنیا دیده نشده است .این بلا طبق آنچه در تورات موسی نوشته شده برسر ما آمد ،ولی با وجود این باز نخواستیم از گناهانمان دست بکشیم و آنچه را درست است به جا آوریم تا تو از ما راضی شوی .بنابراین ،تو که مراقب کارهای ما بودی ما را تنبیه کردی زیرا تو ای خداوند،خدای ما ،همیشه عادلانه عمل می کنی ،با این وجود ما به تو گوش فرا ندادیم .

ای خداوند ، ،تو با قدرتت قوم یهود را از مصر بیرون آوردی و نام تو در میان قومها معروف شد چنانکه امروز می بینیم .هر چند ما گناه کرد ه ایم  و پر از شرارت هستیم ،ولی ای خداوند ،التماس می کنم بخاطر امانتت ،خشم وغضب را از شهر مقدس اورشلیم برگردانی ،زیرایهود تو و شهر اورشلیم بسبب گناهان ما وشرارت اجداد ما مورد تمسخر همسایگان واقع گردیده اند.

ای خدای ما ،دعای خدمتگذار خود را بشنو،به التماس من توجه فرما ،بخاطر خداوندیت برخانه مقدست که ویران شده نظر لطف بینداز،ای خدای من ،تو خود می دانی وخرابی های شهر را می بینی  که نام تو بر آن است .ما بسبب شایستگی خود از تو در خواست کمک نمی کنیم زیرا خود می دانیم که شایسته آن نیستیم  بلکه بخاطر رحمت عظیم تو از تو طلب بخشش داریم .

ای خداوند دعای ما را بشنو و گناهان ما را ببخش .ای خداوند درخواست ما را اجابت کن  و از سر تقصیرات ما بگذر که خود می دانیم همه گناه کار هستیم  .

زمانی که مشغول دعا بودم و به کناهان خود و گناهان قوم بنی اسرائیل اعتراف می کردم و از خداوند ، خدایم برای شهر مقدسش اورشلیم التماس می نمودم ،جبرئیل که او را در خواب قبلی دیده بودم از جانب خداوند بزرگ به جانب من آمد  و به من گفت :دانیال من آمده ام به تو فهم ببخشم تا بتوانی این اسرار را بفهمی همان لحظه که مشغول دعا شدی ،جواب دعای تو داده شد و من آمده ام تو را از آن آگاه سازم ،زیرا خدا تو را بسیار دوست دارد.پس حال دقت کن تا آنچه را که در باره خوابت می گویم بفهمی .و بدین وسیله علم تعبیر خواب به دانیال (ع)از جانب خداوند داده شد.

 

رویای دانیال در کنار رود دجله

در سال سوم سلطنت کورش ،پادشاه  پارس ،دانیال که به او بلطشصر هم می گفتند،رویای دیگری دید و تعبیر آن به او آشکار شد .این رویا در باره یک جنگ بزرگ بود که در آینده به وقوع می پیوست .

من ،دانیال وقتی این رویاء را دیدم سه هفته تمام ماتم گرفتم .در این مدت نه خوراک کافی خوردم ،نه لب به گوشت و  نوشیدنی  زدم ،ونه ظاهرم را آراستم .

روز بیست وچهارم اولین ماه سال در کنار رود بزرگ  دجله  ایستاده بودم .وقتی به بالا نگاه کردم ناگهان مردی را دیدم که لباس کتان پوشیده و کمربندی از طلا ی خالص به کمر بسته بود .بدن او مانند گوهر می درخشید ،صورتش برق می زد و چشمانش مثل شعله های آتش بود.بازوها و پاهایش مانند مفرغ صیقلی شده و صدایش شبیه غوغای گروه های بی شمار مردم بود.

از آن عده ای که در آنجا ایستاده بودیم ،تنها من آن را  رویاء را دیدم .آنچنان ترسی همراهان مرا فرا گرفت که گریختند  و خود را پنهان کردند. من تنها ماندم و به آن رویای حیرت انگیز چشم دوختم .رنگم پریده بود و رمق و توانی در من نمانده بود.وقتی ان مرد با من سخن گفت من روی خاک افتادم واز حال رفتم .اما دستی مرا لمس نمود و مرا بر دستها و زانوهای لرزانم بلند کرد.

او به من گفت :ای دانیال نترس جون از همان روز اول که او در حضور خدای خود روزه گرفتی و از او خواستی تا به تو فهم بدهد ،درخواست تو شنیده شد و خدا همان روز مرا نزد تو فرستاد. میکائیل که یکی از فرشتگان اعظم است ،به یاری من آمد و من توانستم به اینجا بیایم تا به تو بگویم که در آینده برای قومت چه روی خواهد داد،زیرا این رویا مربوط به آینده است .

تمام این مدت   سرم را به زیر انداخته بودم و نمی توانستم کلمه ای حرف بزنم .آنگاه آن فرستاده که شبیه انسان بود لبهایم را لمس کرد تا توانستم باز سخن بگویم .من به او گفتم :ای سرورم این  رویا بقدری مرا به وحشت انداخته که دیگر قوتی در من نمانده است .پس چگونه می توانم با شما حرف  بزنم  ؟توانم رفته است و بسختی نفس می کشم  .

او باز مرا لمس کرد و من قوت گرفتم . او گفت :ای مرد محبوب خدا نترس سلامتی برتو باد دلیر و قوی باش .

وقتی این راگفت من قوت گرفتم  .سپس گفتم ای سرورم حال سخن بگویید زیرا به من قوت دادید.

او گفت می دانی چرا نزد تو آمده ام ؟آمده ام تا بگویم در کتاب حق چه نوشته شده است .

 

پادشاهی مصر وسوریه

سپس آن فرستاده اسمانی گفت :من همان کسی هستم که فرستاده شدم تا داریوش مادی را در سال اول سلطنتش تقویت وحمایت کنم .اما حال می خواهم به تو نشان دهم چه وقایعی در آینده رخ خواهد داد:در مملکت پارس سه پادشاه دیگر به سلطنت خواهند رسید .پس از آن ،پادشاه چهارم روی کار خواهد آمد که از همه ثروتمند تر خواهد بود و بوسیله ثروتش ،قدرت کسب کرده است همه را برضد یونان تحریک خواهد کرد.

سپس پادشاه نیرومندی(منظوراز پادشاه نیرومند اسکندر مقدونی است که قلمرو سلطنتش بین چهار سردارش تقسیم شد) روی کار خواهد آمد قلمرو سلطنت او وسیع خواهد بود .او هر چه بخواهد انجام خواهد داد.اما در اوج قدرت سلطنتش از هم خواهد پاشید و به چهار سلطنت ضعیف تر تقسیم خواهد شد.فرزندی از او به پادشاهی نخواهد رسید،زیرا سلطنت او از ریشه کنده شده به دیگران خواهد شد.

پادشاه مصر(منظور از پادشاه مصر بطلمیوس یکی از چهار سردار اسکندر است که بر مصر حکومت می کرد ) قدرت کسب خواهد کرد ولی یکی از سردارانش بضد او شورش نموده ،سلطنت را از دست وی خواهد گرفت و با قدرت بیشتری سلطنت خواهد کرد.

چند سال پس از آن بین  پادشاه مصر و پادشاه سوریه(منظور از پادشاه سوریه آنتیوخوس دوم است که بطلمیوس دوم پادشاه مصر دخترش را به عقد او در آورد و به این وسیله قرار داد صلح بین دو مملکت بسته شد) پیمان صلح  بسته خواهد شد و برای تحکیم این پیمان دختر پادشاه مصر به عقد پادشاه سوریه در خواهد آمد.ولی این پیمان  بزودی گسسته خواهد شد و آن دختر با پدر و افرادی  که همراهش بودند کشته خواهند شد.سپس یکی از بستگان آن دختر به سلطنت مصر خواهد رسید و بضد پادشاه سوریه لشکر کشی خواهد نمود و وارد قلعه او خواهد شد او را شکست خواهد داد.او بتها و ظروف گرانبهای طلا و نقره سوریه را با خود به مصر خواد برد.پس از آن چند سال صلح برقرار خواهد شد .سپس پادشاه سوریه به مصر حمله خواهد کرد ولی مجبور به عقب نشینی خواهد شد.

پسران پادشاه سوریه لشکر بزرگی تشکیل خواهند داد و مثل سیل وارد مصر خواهند شد و تا قلعه پادشاه مصر پیشروی خواهند کرد.آنگاه پادشاه مصر با خشم فراوان به جنگ پادشاه سوریه خواهد رفت و لشکر عظیم او را شکست خواهد داد .پادشاه مصر از این پیروزی مغرور شده ،هزاران نفر از دشمنان خود را نابود خواهد کرد ،اما قدرت او دوام نخواهد یافت .

چند سال بعد،پادشاه سوریه با لشکری عظیم و مجهزتر از قبل باز خواهد گشت .در آن زمان عده زیادی بر ضد مصر قیام خواهند کرد و حتی آشوبگرانی  از قوم یهود به آنان خواهند پیوست تا پیشگویی ها را عملی سازد ،ولی شکست خواهند خورد .آنگاه پادشاه سوریه خواهند آمد و شهر حصاردار مصر را محاصره خواهند کرد و ان را خواهند گرفت .لشکر مصر یارای مقاومت نخواهد داشت و حتی سربازان قوی آنها کاری از پیش نخواهند برد .پادشاه سوریه طبق خواست خود عمل خواهد نمود و کسی یارای مقاومت در برابر او را نخواهد داشت .  او وارد سرزمین زیبای بیت المقدس  خواهد شد و ان را ویران خواهد نمود .او برای فتح تمام مصر نقشه خواهد کشید و برای این منظور با پادشاه مصر پیمان خواهد بست و یکی از دخترانش را به عقد او در خواهد آورد ،ولی نقشه اش عملی نخواهد شد آنگاه متوجه حکومت ساحلی خواهد گردید  و بسیاری از آنها را فتح خواهد کرد.ولی سرداری او را شکست خواهد داد و او  با خفت و خواری عقب نشینی   خواهد کرد .پادشاه سوریه در راه بازگشت به وطن خود  از پا در خواهد آمد   و اثری از او باقی نخواهد ماند.

پادشاه دیگری پس از او روی کار خواهد آمد که برای حفظ شکوه سلطنتش ماموری خواهد فرستاد تا از مردم باج و خراج بگیرد.اما طولی نخواهد کشید که آن پادشاه کشته خواهد شد،ولی نه در جنگ وآشوب .

 

پادشاه شرور سوریه

آن فرستاده آسمانی ادامه داد :پادشاه بعدی سوریه شخص شروری(منظور از شخص شرور اپیفانس است که پس از قتل برادرش به یاری رومیها به تخت سلطنت نشست ) خواهد بود که بدون اینکه حق سلطنت داشته باشد ،بطور ناگهانی خواهد آمد و با حیله و دسیسه سلطنت را به چنگ خواهد آورد.اوقدرت کاهن اعظم و تمام مخالفان خود را در هم خواهد شکست .او ابتدا با مردم پیمان خواهد بست ،سپس آنان را فریب خواهد داد و به کمک عده کمی به قدرت خواهد رسید .او با حیله غافلگیرانه وارد حاصلخیزترین ولایتها خواهد شد و کاری خواهد کرد که قبلاَ هیچ یک از اجدادش انجام نداده بودند. او غنایم جنگی را بین افرادش تقسیم خواهد کرد،سپس برای تسخیر قلعه ها نقشه ها خواهد کشید ،اما نقشه هایش عملی نخواهد شد.

بعد به خود دل و جرات خواهد  و لشکر بزرگی برای جنگ با مصر فراهم خواهد کرد .پادشاه مصر نیز با لشکری بسیار بزرگ و قوی به جنگ او خواهد رفت ،ولی در اثر توطئه ای شکست خواهد خورد .نزدیکان پادشاه باعث سقوط او خواهند شد.و عده زیادی از سربازانش تار ومار گشته کشته خواهند شد.  سپس این دو پادشاه (منظوراز این دو پادشاه احتمالاَ آنتیوخوس چهارم یاهمان اپیفانس و بطلمیوس چهارم می باشد)در حالی که برای یکدیگر توطئه چیده اند سر یک سفره خواهند نشست و به هم دروغ خواهند گفت .اما هیچ یک کاری از پیش نخواهند برد ،زیرا هنوز موعد مقرر فرا نرسیده است .پس پادشاه سوریه با غنایم فراوان رهسپار مملکت خود خواهد شد .او در راه بازگشت از سرزمین بیت المقدس   عبور خواهد نمود ،سپس به مملکت خود باز خواهد گشت .

بعد در وقت مقرر ،یکبار دیگر به مصر لشکر کشی خواهد کرد ،ولی این بار نتیجه کار طور دیگری خواهد بود .زیرا کشتی های جنگی روم او را تهدید خواهند کرد و او ترسیده ،عقب نشینی خواهد کرد .پادشاه سوریه که از این عقب نشینی سخت به خشم آمده ،دوباره اورشلیم را مورد تاخت وتاز قرار خواهد داد وسربازانش خانه خدا را آلوده خواهند نمود(آنتیوخوس اپیفانس با قربانی کردن خوک در خانه خدا آن را آلوده نمود این واقعه در سال 168ق .م .اتفاق افتاد)او مانع تقدیم قربانی های روزانه خواهد شد و بتی در خانه خدا برپا خواهدنمود . اواز یهودیانی که ایمان اجدادی خود را ترک کرده اند حمایت خواهد نمود و با حیله گری آنان را بسوی خود خواهد کشید .ولی کسانی که از خدا پیروی می کنند بشدت با او مخالفت خواهند کرد.

در آن زمان حکیمان قوم ،بسیاری را تعلیم خواهند داد،ولی برخی از آنان در آتش انداخته خواهند شد و برخی دیگر با شمشیر کشته  و بعضی نیز زندانی و غارت خواهند گردید.اما در این میان به پیروان خدا کمکهایی خواهد شد.سپس بسیاری از خدانشناسان با نیرنگ  به آنها خواهند پیوست .عده ای از حکیمان کشته خواهند شد،اما باعث خواهد گردید که قوم پاک وطاهر شوند.این وضع همچنان ادامه خواهد یافت تا زمان مقرر خدا فرا رسد.

پادشاه سوریه هر چه بخواهد انجام خواهد داد.او خود را بالاتر و بزرگتر از هر خدایی خواهد دانست و به خدای خدایان کفر خواهد گفت .او به این کار ادامه خواهد داد تا زمان مجازاتش فرا رسد زیرا آنچه مقرر فرموده است واقع خواهد شد.او نه به بت اجداد خود توجه خواهد کرد ،نه به بتی که محبوب زنان است (منظور از بتی که محبوب زنان است احتمالاَ بت تموز می باشد)و نه بت دیگری ،بلکه خود را از همه اینها برتر خواهد پنداشت . تنها بتی که او خواهد پرستید بتی است که از قلعه ها محافظت می کند .به این بتی که اجدادش آن را نمی شناختند ،طلا ونقره ،سنگهای قیمیتی  و هدایای گرانبها تقدیم خواهد کرد.او با توکل به این بت بیگانه به قلعه های مستحکم حمله خواهد برد و کسانی را که مطیع او شوند به قدرت و حکومت خواهد رساند و بعنوان پاداش ، سرزمین را بین ایشان تقسیم خواهد کرد.

در زمان آخر پادشاه مصر به جنگ پادشاه سوریه خواهد آمد و او نیز با عرابه ها و سواران و کشتی های زیاد مثل گردباد به مقابله او خواهد رفت .پادشاه سوریه سیل آسا به سرزمین های زیادی یورش خواهد برد و آنها را تسخیر خواهد کرد و سرزمین زیبای بیت المقدس  را نیز مورد تاخت وتاز قرار خواهد داد.ولی از بین این قومها،ادوامی ها و موآبی ها واکثر عمونی ها جان سالم بدر خواهد برد اما مصر و سرزمینهای بسیار دیگر به اشغال او در خواهند آمد.او تمام خزانه های طلا و نقره و اشیاءنفیس مصر را غارت خواهد کرد و اهالی لیبی و حبشه خراج گذاران او خواهند شد.

ولی از مشرق و شمال اخباری به گوش او خواهد رسید و او را مضطرب خواهد ساخت سپس با خشم زیاد برگشته ، در سر راه خود بسیاری را نابود خواهد کرد.بین اورشلیم و دریا اردو زده خیمه های شاهانه خود را بر پا خواهد کرد ،ولی در همانجا اجلش خواهد رسید و بدون اینکه کسی بتواند کمکش کن خواهد مرد.

 

زمان آخر

آن فرستاده آسمانی که لباس کتان برتن داشت ،در ادامه سخنانش گفت :در آن زمان فرشته اعظم ،میکائیل به حمایت از خداپرستان وعدالت خواهان   برخواهد خواست .سپس پیش خواهد آمد که در تاریخ بشر بی سابقه بوده است ،اما هر که از قوم تو نامش در کتاب خدا نوشته شده باشد رستگار خواهد شد.

تمام مردگان زنده خواهند شد بعضی برای زندگی جاودانی و برخی برای شرمساری و خواری جاودانی .

حکیمان همچون آفتاب خواهند درخشید و کسانی که بسیاری را به راه راست هدایت کرده اند ،همچون ستارگان تا ابد خواهند درخشید .

سپس به من گفت :اما تو دانیال این پیشگویی را مثل یک راز نگهدار ،آن را مهر کن تا وقتی که زمان آخر فرا رسد . بسیاری به سرعت حرکت خواهند کرد و علم خواهد افزود.

  آنگاه من دانیال نگاه کردم و دو نفر دیگر را نیز دیدم که یکی در اینسوی رودخانه و دیگری در آنسوی آن ایستاده بودند.یکی از آن فرستاده آسمانی که لباس کتان بر تن داشت و در این هنگام بالای روخانه ایستاده بود پرسید :چقدر طول خواهد کشید تا این وقایع عجیب به پایان برسد؟

او در جواب دو دست خود را بسوی آسمان بلند کرد و به خدایی که تا ابد باقی است قسم خورد و گفت :این وضع تا سه سال ونیم طول خواهد.وقتی ظلم وستمی که برقوم خدا می شود پایان یابد ،این وقایع نیز به پایان خواهد رسید .

آنچه را که او گفت شنیدم ،ولی آن را درک نکردم .پس گفتم :ای سرورم ،آخر این وقایع چه خواهد شد.

او جواب داد:ای دانیال ،تو را خود را ادامه بده ،زیرا آنچه گفته ام مهر خواهد شد و مخفی خواهد ماند  تا زمان

  آخر فرا رسد.عده زیادی پاک وطاهر خواهند شد ،ولی بدکاران به کارهای بدشان ادامه خواهند داد .از بدکاران هیچ کدام نخواهند فهمید،اما حکیمان همه چیز را درک خواهند کرد .

از وقتی که تقدیم قربانی های روزانه منع شود و ان بت در خانه خدا برپا گردد ،یک دوره هزارودویست ونود روزه سپری خواهد شد  .خوشا بحال آنکه صبر می کند تا به پایان دوره هزارو سیصدو پنج روزه برسد.

اما ای دانیال تو راه   خود را ادامه بده تا پایان زندگیت فرا رسد و بیارامی .اما بدان که در زمان آخر زنده خواهی شد تا پاداش خود را بگیری . (در زمان ظهور حضرت مهدی (عج )چهر پیغمبر در رکاب آن حضرت شمشیر خواهند زد ورجعت خواهند کرد یکی از آن پیامبران حضرت دانیال نبی (ع)می باشد که فرماندهی سپاه آقا مهدی صاحب الزمان را که بسوی شرق حرکت می کند به عهده خواهد داشت وپیروزی های بزرگی نصیب خود خواهد کرد.

 

زندگانی حضرت دانیال نبی (ع)

حضرت دانیال (ع)در بیت المقدس متولد شد او در سن دوازده سالگی بود که سپاه بخت النصر پادشاه بابل به سرزمین بیت المقدس حمله نمود و آن سرزمین را فتح کرد به رسم آن زمان تعدادزیادی از مردم آن سرزمین را به اسارت به بابل به همراه خود برد.در ابتدا دستور دادتا تعدادی از افرادی را که به اسارت برد ه اند انتخاب نموده و به آنها تعلیم داده شود تا در آینده از آنها در دربار استفاده کنند.یکی از آن کسانی که انتخاب شد حضرت دانیال (ع)بود و همانطور که قبلاَنیز متذکر شدیم به افراد سلطنتی دستور داده شد تا از غذاهای سلطنتی به آنها خورانده شود امادانیال که می دانست غذاهای دربار حرام می باشند از خوردن آن غذاها امتناع کرد و از همان غذاهایی که در طبیعت می روید می خورد و روزبروز شاداب تر می شد و بدین وسیله دانیال خود را در برابر غذاهای درباری محفوظ نگه داشت .ازا ین وظعیت ادامه داشت تا اینکه روزی پادشاه بابل خوابی دید و تمام خواب گذاران از تعبیر آن خواب عاجز ماندند و پادشاه دستور داد تا همه آنها را بکشند خبر به گوش حضرت دانیال (ع) رسید و او که به خداوند بزرگ توکل کرده بود به مامورین سلطنتی گفت که او می تواند خواب را تعبیر کند حضرت دانیال را پیش پادشاه بردند و پادشاه به او گفت که تو هم باید خواب را تعریف کنی هم اینکه آن را تعبیر کنی و دانیال پذیرفت و او خواب را برای پادشاه تعبیر کرد و به همین سبب مورد احترام واقع شد اما خواب گذاران که می دیدند دانیال مورد تکریم قرار گرفته و آنها دیگر آن پست ومقام قبلی را ندارند شروع به توطئه چینی نمودند تا اینکه موفق شدند پادشاه را فریب دهند و پادشاه دانیال را در چاه شیران انداخت .اما به برکت خداوند شیران درنده در نزد دانیال رام شدند و روزها دانیال روزه می گرفت وشبها از شیر شیران درنده افطار می نمود تا اینکه پادشاه دوباره خوابی دید و تمتم خوابگذاران از تعبیر آن عاجز ماندند و پادشاه که می دانست قبلاَکسی بوده که خواب او را تعبیر کرده است به نزد چاه رفتند دیدند که دانیال به سلامت در نزد شیران زندگی می کند .آن را از چاه در آوردند و دانیال خواب پادشاه را تعبیر کرد و مورد احترام بیشتر قرار گرفت .تا اینکه پادشاه ایران کورش به بابل حمله نمود و توانست بابل را فتح کند و یهودیان را از اسارت حکومت بابل آزاد نماید کورش دانیال (ع)را به همراه خود به ایران آورد و در دربار پادشاهی ایران نیز مورد تکریم قرار گرفت .در حکومت هخامنشی ایران به پنجاه وچهار(در بعضی از منابع در زمان بعضی از پادشاهان هخامنشی تعداد آنها را بیش از این یا حتی کمتر از این آورده اند) ساتراپ تقسیم می شد که در راس هر ساتراپ یک حکمران بنام ساتراپ نشین قرار داشت از بین این تعداد حکمران سه نفر بودند که می توانستند با پادشاه رفت و آمد کنند از بین این سه نفر یک نفر می توانست که بطور مستقیم وبدون اجازه و وقت قبلی با پادشاه دیدار کند  و آن یک نفر حضرت دانیال (ع)بود و می توان گفت که بعنوان دومین فرد مملکتی محسوب می شد .بعد از مرگ کورش یک دوره کوتاه در زمان بردیای دروغین بوجود می آید که در تاریخ چیزی از دانیال (ع)نیامده است اما بعد از روی کار آمدن داریوش دوباره حضرت دانیال (ع)باز به همان مقام و مرتبه رفیع دست پیدا می کند تا اینکه احتمالَدر سن 83 یا 85 سالگی دار فانی را وداع می کند و به رسم  بزرگان آن زمان جسد آن بزرگوار را بصورت مومیایی شده در همین منطقه که هم اکنون آستان آن بزرگوار است نکهداری می شده است و بالای سر آن جعبه ای قرار داشته است که هر کس احتیاج به پول داشته است از آن جعبه به قرض می برده و بعد از اینکه مشکلاتش برطرف می شده دوباره قرض را عودت می داده است امام اگر ان قرض را بر نمی گرداند مشکلی بزرگتر گرفتار آن می شد این وضعیت ادامه داشت تا سال 16هجری قمری یعنی سالی که آخرین جنگ بین سپاه اسلام و ایرانیان در گرفت یعنی جنگ شوشتر یا جنگ هرمزان که این هرمزان فرمانده شوشتر بوده است بعد از اینکه جنگ به پایان رسید فرمانده سپاه اسلام در حین بازگشت جسد مومیایی شده ای را می بیند و از مردم سئال می کند مردم که از مقام ومرتبه حضرت آگاهی نداشته اند می گویند چیزی نیست که بدرد شما بخورد این جسد هر وقت ما احتیاج به باران داشته باشیم جسد را از آلونک بیرون می آوریم و به حکم خداوندباران می بارد وهر وقت آن را داخل می بریم باران تمام می شود .فرمانده سپاه اسلام به خلیفه وقت نامه می نویسد که جسدی مومیایی شده در شیشه ای بلورین در منطقه شوش پیدا شده است خلیفه از شناسایی آن عاجز می ماند به نزد حضرت علی (ع)می روند و جریان را سوال می کنند حضرت علی (ع)می فرماید که این جسد برادرم حضرت دانیال می باشد و دستور می دهد که به روش مسلمین غسل می کنند و سپس کفن کنند و رو به قبله دفن نمایند (بعد از پیامبر بزرگوار اسلام تنها پیامبری می باشد که رو به کعبه دفن می باشد زیرا تمام پیامبر قبل از او رو به قدس دفن هستند)و همچنین دستور آب رودخانه را از روی قبر عبور دهند تا نگهبانی باشد برای قبر تا دست کسی به نرسد همچنین حضرت علی (ع)حدیثی می فرماید که  « من زار اخی دانیال کمن زارنی  یعنی هر کس براردم دانیال را زیارت کند مرا زیارت نموده است » همچنین حضرت محمد (ص)می فرماید :من لم یقدر علی زیارتی فلیزرقبر اخی دانیال  یعنی هر کس قادر به زیارت من نیست زیارت کند قبر براردم دانیال را (مستدرک سفسنه البحار جلد 3صفحه 351) در جای دیگر باز پیامبر می فرماید  :من دل الی دانیال فبشروه بالجنه یعنی هر کس مردم را دلالت بدهد به زیارت دانیال به بشارت بهشت را می دهم (تاریخ انبیاءجلد دوم )

البته باید گفت که از سایر امام نیز در خصوص این بزرگوار احادیثی نقل شده است

با توجه به احادیث فوق الذکر ومطالبی که در بالا امده است زیارت حضرت دانیال (ع)ثواب چندین زیارت را دارا می باشد 1-ثواب زیارت یکی از پیامبران الهی 2-ثواب زیارت حضرت محمد (ص)3-ثواب زیارت حضرت علی (ع)4-ثواب زیارت یکی از یاران حضرت مهدی صاحب الزمان (عج )

 

باید گفت که این بزرگوار مورد توجه سایر ادیان و همچنین سایر فرق اسلام نیز می باشد .سالانه تعداد زیادی از مردم سایر نقاط ایران حتی جهان اعم از مسلمان و غیر مسلمان به زیارت ضریح این بزرگوار مشرف می شوند .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 21:48  توسط رضا امجدی  | 
معنای اسم:لفظ الیاس یا الیا در زبان عبری به معنای((بزرگوار من خداست))می باشد.

پدر:یاسین

مادر:امٌ حکیم

ظهور:۴۵۰۶ سال بعد از هبوط آدم

دعوت بحق:۲۲ سال مردم را دعوت بحق نمود

یعثت:خداوند او را برای مردم بعلبک مبعوث کرد

محل دفن:آن حضرت به اسمان عروج کرد

بروایتی نسب ان حضرت:الیاس بن یاسین بن فنحاص بن عزاربن هارون بن عمران

تعداد فرزندان : آن حضرت ۱ فرزند داشت.

 

 مختصری از زندگینامه:

 

چنانچه بعضی نوشته اند:حضرت الیاس یکی از انبیاء بنی اسراییل و اهل بعلبک لبنان بود ودر زمان اخار (احهب)می زیست .ان حضرت . مردم بنی اسراییل را به راه راست و ترک بت پرستی دعوت می کرد. ولی قوم او دعوتش را اجابت نمی کردند . عاقبت الیسع را در نبوت جانشین خود قرار داد. و به آسمان عروج کرد. البته در پارهای از روایات و تواریخ امده است که الیاس همچون خضر پیامبر از اب حیات نوشیده و همیشه زنده است و موکل بر دریاهاست همانطوریکه خضر پیامبر موکل برخشکی است.

 فهرست سورههایی که در ان نام الیاس ذکر شده:انعام- صافات.

داستان حضرت الیاس (ع)

در قرآن در سوره انعام آنجا که هدایت انبیا را ذکر می‏کند و می‏فرماید: "و زکریا و یحیی وعیسی و الیاس کل من الصالحین" (۱)

و در این سوره هم از داستان او به جز این مقدار نیامده که آن جناب مردمی را که بتی‏به نام"بعل"می‏پرستیده‏اند، به سوی پرستش خدای سبحان دعوت می‏کرده، عده‏ای از آن‏مردم به وی ایمان آوردند و ایمان خود را خالص هم کردند، و بقیه که اکثریت قوم بودند او را تکذیب نمودند، و آن اکثریت‏برای عذاب احضار خواهند شد.

و در سوره انعام آیه"85"در باره آن جناب همان مدحی را کرده که در باره عموم‏انبیا(ع)کرده، و در سوره مورد بحث علاوه بر آن او را از مؤمنین و محسنین خوانده،و به او سلام فرستاده، البته در صورتی که کلمه مذکور بنا بر قرائت مشهور"ال یاسین"باشد. .

در بعضی از احادیث‏شیعه آمده که امام(ع)فرمود: او زنده و جاودان‏است (۲) .

و در کتاب بحار در داستان الیاس از"قصص الانبیا"و آن کتاب به سند خوداز صدوق، و وی به سند خود از وهب بن منبه و نیز ثعلب در عرائس از ابن اسحاق و از سایرعلمای اخبار، به طور مفصل‏تر از آن را آورده‏اند، و آن حدیث‏بسیار مفصل است که‏خلاصه‏اش این است که: بعد از انشعاب ملک بنی اسرائیل، و تقسیم شدن در بین آنان، یک‏تیره از بنی اسرائیل به بعلبک کوچ کردند و آنها پادشاهی داشتند که بتی را به نام"بعل" می‏پرستید و مردم را بر پرستش آن بت وادار می‏کرد.

پادشاه نامبرده زنی بدکاره داشت که قبل از وی با هفت پادشاه دیگر ازدواج کرده‏بود، و ۹ فرزند - غیر از نوه‏ها - آورده بود، و پادشاه هر وقت‏به جایی می‏رفت آن زن را جانشین خودمی‏کرد، تا در بین مردم حکم براند پادشاه نامبرده کاتبی داشت مؤمن و دانشمند که سیصد نفراز مؤمنین را که آن زن می‏خواست‏به قتل برساند از چنگ وی نجات داده بود.در همسایگی‏قصر پادشاه مردی بود مؤمن و دارای بستانی بود که با آن زندگی می‏کرد و پادشاه هم همواره‏او را احترام و اکرام می‏نمود.

در بعضی از سفرهایش، همسرش آن همسایه مؤمن را به قتل رسانید و بستان او راغصب کرد وقتی شاه برگشت و از ماجرا خبر یافت، زن خود را عتاب و سرزنش کرد، زن باعذرهایی که تراشید او را راضی کرد خدای تعالی سوگند خورد که اگر توبه نکنند از آن دوانتقام می‏گیرد، پس الیاس(ع)را نزد ایشان فرستاد، تا به سوی خدا دعوتشان کند و به‏آن زن و شوهر خبر دهد که خدا چنین سوگندی خورده شاه و ملکه از شنیدن این سخن سخت درخشم شدند، و تصمیم گرفتند او را شکنجه دهند و سپس به قتل برسانند ولی الیاس(ع) فرار کرد و به بالاترین کوه و دشوارترین آن پناهنده شد هفت‏سال در آنجا به سربرد و از گیاهان و میوه درختان سد جوع کرد.

در این بین خدای سبحان یکی از بچه‏های شاه را که بسیار دوستش می‏داشت مبتلابه مرضی کرد، شاه به"بعل"متوسل شد، بهبودی نیافت‏شخصی به او گفت: "بعل"از این‏رو حاجتت را برنیاورد که از دست تو خشمگین است، که چرا الیاس(ع)رانکشتی؟پس شاه جمعی از درباریان خود را نزد الیاس فرستاد، تا او را گول بزنند و با خدعه‏دستگیر کنند این عده وقتی به طرف الیاس(ع)می‏رفتند، آتشی از طرف خدای‏تعالی بیامد و همه را بسوزانید، شاه جمعی دیگر را روانه کرد، جمعی که همه شجاع و دلاوربودند و کاتب خود را هم که مردی مؤمن بود با ایشان بفرستاد، الیاس(ع)به خاطراینکه آن مرد مؤمن گرفتار غضب شاه نشود، ناچار شد با جمعیت‏به نزد شاه برود.در همین بین پسر شاه مرد و اندوه شاه الیاس(ع)را از یادش برد و الیاس(ع)سالم به‏محل خود برگشت.

و این حالت متواری بودن الیاس به طول انجامید، ناگزیر از کوه پایین آمده در منزل‏مادر یونس بن متی پنهان شود، و یونس آن روز طفلی شیرخوار بود، بعد از شش ماه دوباره‏الیاس از خانه مزبور بیرون شده به کوه رفت.و چنین اتفاق افتاد که یونس بعد از او مرد، وخدای تعالی او را به دعای الیاس زنده کرد، چون مادر یونس بعد از مرگ فرزندش به جستجوی‏الیاس برخاست و او را یافته درخواست کرد دعا کند فرزندش زنده شود.

الیاس(ع)که دیگر از شر بنی اسرائیل به تنگ آمده بود، از خدا خواست تااز ایشان انتقام بگیرد و باران آسمان را از آنان قطع کند نفرین او مؤثر واقع شد، و خدا قحطی‏را بر آنان مسلط کرد.این قحطی چندساله مردم را به ستوه آورد لذا از کرده خود پشیمان‏شدند، و نزد الیاس آمده و توبه کردند و تسلیم شدند.الیاس(ع)دعا کرد و خداوندباران را بر ایشان ببارید و زمین مرده ایشان را دوباره زنده کرد.

مردم نزد او از ویرانی دیوارها و نداشتن تخم غله شکایت کردند، خداوند به وی وحی‏فرستاد دستورشان بده به جای تخم غله، نمک در زمین بپاشند و آن نمک نخود برای آنان‏رویانید، و نیز ماسه بپاشند، و آن ماسه برای ایشان ارزن رویانید.

بعد از آنکه خدا گرفتاری را از ایشان برطرف کرد، دوباره نقض عهد کرده و به‏حالت اول و بدتر از آن برگشتند، این برگشت مردم، الیاس را ملول کرد، لذا از خدا خواست تااز شر آنان خلاصش کند، خداوند اسبی آتشین فرستاد، الیاس(ع)بر آن سوار شد وخدا او را به آسمان بالا برد، و به او پر و بال و نور داد، تا با ملائکه پرواز کند.

آنگاه خدای تعالی دشمنی بر آن پادشاه و همسرش مسلط کرد، آن شخص به سوی آن‏دو به راه افتاد و بر آن دو غلبه کرده و هر دو را بکشت، و جیفه‏شان را در بستان آن مرد مؤمن‏که او را کشته بودند و بوستانش را غصب کرده بودند بینداخت (۳)

الله اعلم و رسوله.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 22:37  توسط رضا امجدی  |